• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • آذر ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
دوستان من
  • آیینه
  • راه میان بر
  • سينرژی
  • قصه راستکی
  • وپيامی در راه
  • یادداشت های یک حسابدار تمام وقت
  • خبرنگاز
  • نسرین قربانی
  • دست نوشته ها
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



کداهنگ میخواهی بیاتو

مادر آسمان من بود
نادر بس !
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩۱/٢/٢۸

1 - استاد امیری فیروز کوهی سال 52 اعلام  " حافظ بس " داد ، اما هنوز حافظ نویسی (!) مرسوم است .

2- نمی دونم چرا هر بار در مورد یک شخص یا یک اثر اظهار نظرها زیاد می شه ، یاد حافظ بس ، می افتم .

لبخند قشنگ ترین مطلبی که در مورد  فیلم  جدایی نادر ...... خوانده ام نوشته ای است  از "توکا نیستانی  "  :

 از شنیدن "خبر" جدایی نادر از سیمین خوشحال شدم... آن‌قدر جیغ کشیدم که تارهای صوتی‌ام ورم کرد و آن‌قدر بالا و پایین پریدم که زانوهایم درد گرفت و مطمئن هستم خبر این جدایی حتی بیشتر از خبر عروسی اسباب شادمانی همه شد... .............

نظرات ()



خیایان عزیز انقلاب
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩۱/٢/٢٦

امروز ، در خیابان انقلاب (که به اندازه زادگاهم دوستش دارم ) ، دنبال کتاب "بی شعوری " می گشتم . عکس العمل کتاب فروش ها خیلی جالب بود . انگار دارم بهشون فحش می دم

از یکی از کتابفروش ها ، سراغ کتابی از  " فاطمه اختصاری " راگرفتم . گفت اسم کتاب ؟  گفتم : " یک بحث فمنیستی قبل از پختن سیب زمینی . "

با تاکید گفت : " موضوع کتاب نه !  اسم کتاب ." گفتم : " اسمشه . " که نداشت .

دنبال فیلم جدید "جانی دپ " بودم که اون رو هم پیدا نکردم.

البته ، از این خیابان ، نباید دست خالی برگشت ، پس تعدادی از کتاب های محمد بهارلو را خریدم.

پشت همه چراغ قرمزها ، کتاب ها را بر می داشتم  , ورق می زدم و بو می کردم.

نظرات ()



سمفونی خشم و هیاهوی مردگان
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩۱/٢/٢٤

سال ها پیش که سمفونی مردگان عباس معروفی را خواندم ، بارها شنیدم که این کتاب از روی خشم و هیاهو ی ویلیام فاکنر نوشته شده است . حالا که دارم خشم و هیاهو را می خوانم می بینم علی رغم مشابهت ها , سمفونی مردگان ، کتابیست مستقل .

.......................................

خیانت در امانت

تمام کتاب هایی که از من به امانت برده شده و هرگز بر نگردانده شده (!)  را دارم برای رژین می خرم ! امیدوارم رژین مثل من دست و دلبازی نکند.....

نظرات ()



موش ها و آدم ها
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩۱/٢/۱٩

یک ربع قرن پیش ، کتاب موش ها و آدم ها را خواندم و لذت بردم . بعد از آن هم، بارها آن را خواندم . و امروز هم .

این کتاب روایت مردی قوی هیکل ،ساده و بی گناهیست  به نام لنی که  بی خبرانه خرابکاری می کند و درد سر درست می کند . (اشتاین بک با قلم صمیمی و جادویی اش به دفاع از این مرد می پردازد و ارزش و کمال انسانی را به خوبی می پروراند .)

لنی ، با دوست  ریزه اندام و با هوشش  ،ژرژ ، در جستجوی کارند . آن ها ،  آرزو دارند پولی جمع کنند ، زمینی کوچک بخرند با یک گاو و چند تا خوک .

 بالاخره در چند مایلی یک آبادی کار پیدا می کنند . ژرژ به لنی می سپارد سعی کند دردسر درست نکند  ، اما اگر مشکلی پیش آمد خود را در میان بوته های جارو پنهان کند تا او به کمکش بیاید . یک روز زن  بد کاره پسر ارباب ، زیر دست های بی گناه لنی ، می میرد . پسر ارباب ، با کارگران به تعقیب لنی می پردازد . ژرژ به طرف بوته های جارو می رود ، لنی را آنجا می بیند . ژرژ می داند اگر دوستش به دست پسر ارباب بیفتد به فجیع ترین وضعی آزار می بیند و بعد کشته می شود. وقتی تعقیب کنندگان   را نزدیک می بیند ، به لنی می گوید به آن طرف رودخانه نگاه کن و او را با یک تیر از پا می اندازد . خواننده که در مسیر داستان ، به لنی علاقمند شده است ،از این که به دست ژرژ می میرد نفس راحتی می کشد......

.................

پی نوشت : آدرس زیر نقدیست در خصوص این کتابhttp://topstoryteller.blogfa.com/post-4.aspx

...........

دیشب فیلم دن کیشوت را در سینمای اندیشه دیدم . به نظرم کتابی با آن حجم را در یک فیلم سینمایی گنجاندن ، به گونه ای که حق مطلب ادا شود  ،کار خارق العاده ای است !

نظرات ()



گتسبی بزرگ
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩۱/٢/۱٧

 

گتسبی ، مرد مرموزی است که دل باخته ی همسر تام (دیزی ) است.  رفیقه‌ تام با  اتومبیلی که دی زی آن را می‌راند ، تصادف می‌کند و کشته می‌شود و شوهر او فکر می‌کند که گتسبی قاتل زن است  . گتسبی را پیدا می‌کند و او را با تیر از پا در می آورد ....

رمان گتسبی بزرگ ، نوشته اسکات فیتس جرالد ، در سال 1925 منتشر و تا به امروز ، بارها تجدید چاپ شده ، بارها از روی آن فیلم ساخته شده و حتی نمایش آن به روی صحنه رفته است .

این کتاب ، به فارسی هم ترجمه و از سال 1344 تا به امروز بارها چاپ شده است . من این کتاب را طی یکی دو روز گذشته خواندم . کتاب جذابی است با ترجمه زنده یاد کریم امامی . اما با این که می دانم عرصه سیمرغ جولانگاه من نیست ، این ترجمه را خیلی دوست نداشتم . کاشکی آقای امامی بعد از این که در یافت : "من هم موافقم اگر بخاطر حفظ شیوایی کلام مجبور شویم صفتی یا قیدی را جا بیندازیم، دنیا آخر نمی‌شود." دستی به سر و روی این ترجمه می کشید .

نظرات ()



تصمیم کبرا
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩۱/٢/۸

یک نخ سیگار ، از پاکت  درآورد ، گوشه لبش  گذاشت ، روشن کرد و پاکت رادر جیب پیرهنش  گذاشت  .

دود را به هوا فرستاد و گفت : "این پاکت ،آخریه. "

 

 

نظرات ()



جدایی نادر ...و مارکز
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩۱/٢/٥

    از بعد از نمایش جدایی نادر از سیمین ، تا به امروز ، نقدهای مختلفی بر این فیلم نوشته شده  است و هر بار با خواندن این نقدها ، یاد مارکز می افتم که از کسانی که می کوشند به زور از دل صد سال تنهایی نمادهای عجیب و غریب بیرون بکشند ابراز نارصایتی می کند .

نظرات ()



کتاب آلیس
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩۱/٢/۳

  آلیس  ، نوشته یودیت هرمان  و ترجمه محمود حسینی زاد ، کتابیست جذاب ، با چند قصه مستقل و در عین حال ، به هم پیوسته ، با درون مایه مرگ .

 

می خواهم ملا نقطی شوم

  نمی دونم نقطه - ویرگول ها ی این کتاب ، عینا از کتاب زبان اصلی ، پیاده شده ، یا کار ویراستار متن فارسی است  . در هر حال ، خیلی وقت ها به جا استفاده نشده :

مرد گفت ، نیازی نیست در رو قفل کنید( ص34)

یا:  آلیس مدتی قاشق ها ی پلاستیک را این ور آنور کرد تا یک بطری باز کن پیدا کند ، بالاخره پیدا کرد و رویش اسم مهمان خانه ای در باد تسویش هان نوشته شده بود ، دو بطر آبجو را از یخچال بر داشت ، سرد سرد .(ص38)

که به نطر می رسه باید اینجوری باشه :

 آلیس ، مدتی قاشق ها ی پلاستیکی را این ور آنور کرد تا یک بطری باز کن ، پیدا کند . بالاخره پیدا کرد ، رویش اسم مهمان خانه ای در "باد تسویش هان "نوشته شده بود . دو بطر آبجو ، از یخچال بر داشت ، سرد سرد .

و در این کتاب ، از این دست علامت گذاری ها ، فراوان است .

در بعضی جاهای کتاب ، جملات نامفهومی ، به کار رفته است :

گردش رفتنی سر وته شده (ص31) البته شاید من نمی دونم این یعنی چه .

کتاب کودکان مقوایی با زاویه نرم . (ص 37)شاید منظور مترجم ،کتاب مقوایی کودکانه بوده.

در سر وصدای شوی تلویزیون کلمه را نمی شد فهمید.(ص32) بهتر بود می گفت کلمات یا کلمه ای .

بعضی جاها ، کلماتی حذف شده است :

دست چپش محکم دور خرگوش مشت کرده بود(ص37) را ، بعد از چپش حذف شده است.

هر دو داشتند تصویرهای خودشان در آیینه را می دیدند(ص40)

هر دو داشتند تصویرهای خودشان را در آیینه می دیدند

و........

اما کتاب ، کتابیست دوست داشتنی. حتی می توانم بگویم ترجمه اش از بسیاری از ترجمه های موجود ، سر است  و قیمتش هم مناسب است : 3500تومان

من ، این قسمت کتاب رو ، خیلی دوست داشتم:

[بعد از مرگ رایموند ] آلیس ، هر روز رایموند را می دید . هر روز . همه جا می دیدش .......در صف سوپر مارکت . می دید که رایموند از تاکسی پیاده می شد،روی نیمکتی در پارک به خواب رفته بود،با دوچرخه از سر نبش می گذشت،نشسته بود در یک بستنی فروشی ایتالیایی و ..(ص161)

 

نظرات ()



تنها صداست که می ماند
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩۱/٢/٢


پوررضا ، پژوهشگر موسیقی و خواننده گیلانی ، در روزهای پایانی فروردین درگذشت
پور رضا ، صدایی گیرا  و جادویی داشت . دوستانی که موسیقی محلی گوش نمی دهند ، شاید موسیقی تیتراژ پس از باران را به یاد داشته باشند ، خواننده اش پور رضا بود .

یادش جاودان .

نظرات ()



نارنجی پوش
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩۱/۱/٢٩

امروز با رژین در کتابفروشی افق (به دلیل این که سر کوچه دانشگاهشونه ) قرار داشتم اتفاقا در افق ، مراسم رونمایی کتاب آذرک بود که ما هم شرکت کردیم . در این مراسم ، نویسنده کتاب و جمعی از نویسندگان حضور داشتند و کتاب آذرک نقد شد .جلد اول کتاب را که نگاه کردم با این جمله شروع شده بود : "دخترها خاک بر سرن چه تو خونه پدر چه تو خونه شوهر" راوی داستان دختر است .نویسنده داستان که می گفت طلبه است راوی را به این دلیل دختر انتخاب کرده که داستان هزار ویک شب را وشهرزاد را دوست دارد .

در این مراسم یک روحانی بسیار فهیمی هم بود که در میان صحبت هایش گریزی هم به رئالیسم جادویی صد سال تنهایی  زد ... یادم آمد آن قدیما ما وقتی می خواستیم برای کار کردن به شرکتی مراجعه کنیم با تجربه ها به ما می گفتن در حین مصاحبه اگر پرسیدند چه کتاب هایی خوانده اید بگویید ما اهل مصالعه نیستیم ....

بعد از این مراسم برای دیدن ، نارنجی پوش مهرجویی به سینما رفتیم . این دومین فیلم سفارشی مهرجویی برای شهرداریست . طهران تهران ، فیلم خوبی بود اما این فیلم !!!!!در حد کارگردان هامون و بانو نبود . حتی در حد تماشاچی های متوسطی چون من هم نبود . رژین درمیانه فیلم گفت بریم. اما من نشستم شاید فرجی بشه که نشد!

نظرات ()



کرگدن
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩۱/۱/٢٥

امروز ،خانوادگی ، به تماشای فیلم گشت ارشاد رفتیم . فیلم بسیار بدی بود . فقط از یه چیز فیلم خوشم اومد اون هم این که برخلاف همه فیلم های ایرانی ، خلافکارهای فیلم ، دچار تحول نشدند

.................................

من و دخترم داریم کتاب داستان های کوتاه فرانسوی را می خوانیم . (هر روز یکی از داستان ها را من می خوانم و دخترم گوش می دهد ! ) بعضی از داستان های آن را قبلا در کتاب های دیگر خوانده بودم . امروز کرگدن اوژن یونسکو را در این کتاب خواندیم ( نمی دانستم یونسکو ، کرگدن را به شکل داستان کوتاه هم نوشته) .

بدجوری احساس کرگدن شدن می کنم !

..............

بعدا نوشت :

ساعت یک دیشب که می خواستیم بخوابیم ، رژین پیشنهاد داد که نخوابیم و فیلم لطفا مزاحم نشوید را ببینیم که پیشنهادش مورد استقبال قرار گرفت

فیلم سه اپیزود جداگانه داشت با سه موضوع اجتماعی متفاوت .افشین هاشمی که در تیاتر صاحب نام است و آخرین کاری که از او دیده ام نمایش شاهزاده اندوه است . بازی خیلی خوبی داشت . هدایت هاشمی هم که نقش یک روحانی را بازی میکرد عالی بود.

اولین فیلم اپیزودکی که دیدم دستفروش مخلباف بود که خیلی دوستش داشتم. بعدا دعوت حاتمی کیا که اصلا به دلم ننشست.

البته 21گرم و سون لایف که حکایت دیگری دارند....

نظرات ()



...
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩۱/۱/٢۱

دستم را

به روی پیشانی دلم گذاشتم .

تب کرده بود دلم ،

هذیان می گفت و شعر می سرود...

 

دلم ،

دلم به درختی عاشق بود

                           که دیروز آخرین برگش از شاخه فرو افتاد .

                                                                                 15 /12 /1365

نظرات ()



هوگو
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩٠/۱٢/٢٤

  از فیلم هایی که این روزهای اخیر دیده ام ( آرتیست ، هلپ ، آلبرت نابز وهوگو) هوگو ی مارتین اسکورسیزی را که در ستایش سینما ست،بیشتر از بقیه  دوست داشتم ، قبلا فیلم سینما پارادایز را در ستایش سینما دیده ایم با شکل وشمایل و داستانی متفاوت.

بی آنکه بخواهم کارگردان  گلچهره را با اسکورسیزی مقایسه کنم می خواهم بگویم آقایان محترمی که میخواهید دلبستگی تان را به سینما نشان دهید چرا  از روی دست دیگران می سازید....کمی جرات و جسارت هم خوب است .

نظرات ()



....
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩٠/۱٢/٢۳

 روز یک شنبه که  به همراه رژین ، دخترم ، برای ادای احترام به بانو دانشور به تالار رودکی رفته بودیم ، رژین با دیدن کلیسایی در آن حوالی برای دیدن کلیسا اظهار کنجکاوی کرد ، که رفتیم اما نگهبان آنجا گفت بعد از اتمام مراسم عبادت بیایید . ماهم که سردمان بود نماندیم تا مراسم تمام شود .  من بی ربط وبا ربط ( با اجازه از آینه ) یاد این شعر افتادم :


زدو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی

چه کنم؟ که هست اینها گل باغ آشنایی

همه شب نهاده‌ام سر، چو سگان، بر آستانت

که رقیب در نیاید به بهانهٔ گدایی

مژه‌ها و چشم یارم به نظر چنان نماید

که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی

در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟

به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی

سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟

که شنیده‌ام ز گلها همه بوی بی‌وفایی

به کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟

که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟

به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی

در دیر می‌زدم من، که یکی ز در درآمد

که: درآ درآ عراقی که تو خاص از آن مایی

نظرات ()



اینجا بدون من
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩٠/۱٢/۱٦

چند روز پیش ، ازجلوی سینما رد می شدم ، سینما مرا بلعید و روی صندلی اش نشاند و فیلم آموزنده (!)ساعت شلوغی ، را نشانم داد . انقدر حالم  از این فریب سینما گرفته بود که فقط با یکی دوتا فیلم خوب ، وجدان دردم تسکین پیدا می کرد . cd فیلم های شاعر زباله ها و اینجا بدون من را خریدم و یک نفس سر کشید م  وهنوز پس از چند روز دارم تلوتلو می خورم.

از بهرام توکلی ممنونم

از صابر ابر ممنونم

از معتمد آریا...

از تنسی ویلیامز هم

و از رژین که بعد از دیدن فیلم ، کتاب باغ وحش شیشه ای را به من داد تا بخوانم

واز کارگردان شاعر زباله ها......

نظرات ()



اخم سکه ها
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩٠/۱٢/۱۱

اخم

زن ، پرسید : " دیر آمدی! ؟ "

مرد ، دماغش را بالا کشید و گفت : " جلسه داشتم "

کفش های مرد ، دم در ، اخم کردند .

 

سکه ها

سکه ها ، در گاو صندوق ، خواب آزادی می دیدند .

زن همسایه ، از سرما خوابش نمی برد .

نظرات ()



هایکوی تصویری - پشت صحنه جدایی نادراز سیمین
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩٠/۱٢/٤

    در پشت صحنه جدایی نادر از سیمین ، وقتی  نادر (پیمان معادی )پدرش را در حمام می شوید وسرش را روی شانه پدر ، می گذارد  و گریه می کند ، فیلمبردار به گریه می افتد و نمی تواند فیلمبرداری  را ادامه دهد.

این هایکوی تصویری انقدر زیبا وتاثیر گذار است که من از خود فیلم بیشتر دوستش دارم

نظرات ()



تنها صداست که می ماند
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩٠/۱۱/٢۸

در خبرها آمده بود: "ویدنی هوستون از دنیا رفت ".

ولی ، فقط آهنگ بادی گارد برای جاودانگی ویدنی هوستون کافیست .

در خبرها آمده بود :" ادل ، جایزه های گرمی را درو کرد . "

خوشحال شدم در دنیای لیدی گاگا ،بریتنی اسپیرز و.... صدای گرم ادل با وقار خریدار دارد.

 

نظرات ()



کودکانه
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩٠/۱۱/۱٩

مورچه ها ، کنار بیسکویت سمی مردند .

کودک ، بی آنکه به پدر و مادرش  ، شب به خیر بگوید به رختخواب رفت .

نظرات ()



پاکت پول
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩٠/۱۱/۱٠

مرد ، با مهربانی ، پاکت را به طرف همسایه دراز کرد و گفت : " ناقابله !"

همسایه ، گوش هایش سرخ شد و سرش را پایین انداخت.

مرد ، گفت : " من هم مثل برادرتون ."

صدای صرفه های خشک زن همسایه به گوش می رسید .

همسایه ، پاکت را برداشت و به سختی گفت :

" خیلی ممنون "

و  به ماشین شیک مرد که در حیاط  ، پارک بود ، نگاه کرد و در دل گفت :

" از گور بابات آوردی ، حالا داری بخشش می کنی ! "

 

 

نظرات ()



آینه
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩٠/۱۱/۱

زن ، روبروی آینه ایستاد و با نگرانی گفت :

"مدتی است خودم را در آیینه نمی بینم ! "

مرد گفت : " اینجا که آینه ای نیست ! "

..................................................

اگر دوست داشتید از وبلاگ دیگرم :

http://yekkhat.persianblog.ir/ دیدن کنید

نظرات ()



مادرانه
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩٠/۱٠/۱۱

از خیابان صدای آژیر آمبولانس می آمد .

زن دستش را  روی قلبش گذاشت و با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت : 

" مرد ! پاشو یه تلفن به پسرمون بزن ."

 

نظرات ()



عکس چین آینه
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩٠/٩/٢٢

عکس

به عکس نگاه کرد ، عکس قدیمی بود .

مرد ، از داخل عکس ، خیره نگاهش می کرد .

زن ، با عکس حرف زد : " چه نگاه قشنگی داری ! "

مردی که کنارش نشسته بود و روزنامه می خواند ، پرسید :

"بامنی؟ "

زن گفت : " نه . هیچوقت !

و ادامه داد: " راستی نمی خوای بعد از چند سا ل نگاهی دوباره به آلبوم ازدواجمان بیندازی؟"

 

چین

زن به دیوار خانه نگاه کرد وگفت : "نگاه کن ، ببین دیوارها چه ترکی برداشتن !"

مرد جلوی آینه داشت خودش را نگاه می کرد.

زن گفت : " یه فکری برای این دیوارها بکن ."

مرد برگشت وبه چین های پیشانی زن نگاه کرد

و دوباره برگشت به طرف آینه . روی چین های پیشانی خودش دست کشید.

زن ، گفت : " شنیدی چی گفتم ؟ "

مرد ، آهی کشید و گفت : " آره شنیدم ."

 

آینه

زن ، در سیاهی چشم دخترک ، خودش را نگاه می کرد .

دخترک ، زیر لب گفت : "چرا اینجوری زل زده به من ؟!"

 

 

نظرات ()



شبنم و همسایه
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩٠/٩/۱۳

    توی اتوبوس ، کنارم نشست . شناختمش ، شبنم بود . لاغر و تکیده شده بود .

گفتم : " شبنم ! من رو می شناسی؟ " 

 بی آنکه نگاهم کند ، دماغش را بالا کشید و گفت : " نه . " 

گفتم : " خیاطی گرلاوین ، کوچه استخری ؟ "

 نگاهم کرد و گفت : " آهان ! آره یادم اومد . "

کمی مکث کرد و گفت : " حتما می پرسی  چرا به این روز نشسته ام ؟ "

بی آن که منتظر جوابم باشد ، گفت : " فری باتلاق رو یادت هست ؟ "

باز ، بی آن که منتظر جوابم باشد. با بی حوصلگی ، گفت : " بی خیال بابا .دردم رو تازه نکن ."

شبنم توی این فاصله کیف پولم را از جیبم زد . دلم برایش سوخت . چون توی کیفم فقط یک دویست تومنی بود که قرار بود با اتوبوس بعدی من را به خانه برساند .

ایستگاه بعدی ، شبنم داشت پیاده می شد که بهش گفتم : " شبنم ، یه دویست تومنی داری به من بدی ، تا یادگار توی آلبوم پولم نگه دارم . "

شبنم ، کیف پولم را به من برگرداند و گفت : " امیدوار بودم بیشتر از این ها داشته باشی . "

خواستم چیزی بگویم ،  اما شبنم ، بی خداحافظی رفته بود.

 

همسایه

 

صدای کمک کمک ، می آمد .

مرد در رختخواب غلتی زد و خواب آلود ، پرسید : " چی شده "

زن ، گفت : " هیچ چی بابا ،  بگیر بخواب ."

       

نظرات ()



جوانه تاک
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩٠/٧/٢٩

در ضلع شمالی پیاله نشسته بود .

فرشته ، دستش را روی شانه او گذاشت.

از شانه اش جوانه تاک رویید .

نظرات ()



ناگه
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩٠/٧/۱٩

ناگهان یادش آمد :

 مادرش را چند سالی است از دست داده و پسرش بیست سال دارد .

و  متوجه شد زن میان سالی را که در آشپز خانه ، دارد صبحانه آماده می کند نمی شناسد!!

نظرات ()



نهنگ ها
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩٠/٦/٢٦

هر بار که " خبری  هولناک " از زمین به اعماق دریا می رسد ،

نهنگ  ها ، دسته جمعه خودکشی می کنند .

نظرات ()



نان!
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩٠/٥/٢۳

پشت ویترین کتابفروشی ایستاد.

وارد نانوایی شد!

نظرات ()



مسافر
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩٠/٥/۱۱

از پنجره ماشین نگاه کرد: ستاره ها همراه او می آمدند!

ایستاد. ستاره ها هم ایستادند!

"وای من باستاره ها هم سفرم!" مسافر گفت.

نظرات ()



خداحافظ
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/۱٢/۱٩

بی هیچ دلیلی!

بی هیچ مقدمه ای!

بی هیچ موخره ای!

خداخداحافظ .

نظرات ()



برف / شعری از نیما
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/۱٠/٢٧

زردها بی خود قرمز نشده اند
قرمزی رنگ نینداخته است
بی خودی بر دیوار.
صبح پیدا شده از آن طرف کوه “ازاکو” اما
“وازانا” پیدا نیست
گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب
بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.
وازانا پیدا نیست
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است:
چند تن خواب آلود
چند تن نا هموار
چند تن نا هشیار.

نظرات ()



هابیل و قابیل در باران
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/۱٠/٥

 

     مادر بزرگ به هابیل و قابیل  ، کتاب هدیه  داد. آنها ، از خانه مادر بزرگ که بیرون آمدند ، دیدند باران می بارد . قابیل کتابش را از وسط باز کرد ، گذاشت روی  سرش و تا آن طرف  خیابان دوید . دم در خانه شان کتاب خیس  را انداخت توی جوی آب .

هابیل ،  کتاب را گذاشت توی جیب بغل پالتویش تا خیس نشود و خودش هم آرام آرام ، تا دم در خانه شان راه رفت .

نظرات ()



بازیگر
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/٩/٢۳

مدت شش ماه  ، نقش یک نابینا را در یک سریال ، بازی کزد .

وقتی قیلم تمام شد ، با حسرت گفت :

" ای کاش این نقش تا ابد ادامه داشت . "

نظرات ()



چشم هایش
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/٧/٤

اولین بار بود که با هم تنها شده بودند .

مرد به زن گفت : " همان لحظه اول که  چشمان آبی ات را دیدم ، عاشقت شدم. "

و دفترچه ای را به طرف زن دراز کرد و گفت : 

"شعرهای زیادی در وصف چشم هایت سروده ام . "

زن مشغول خواندن اشعار شد .

مرد برای خوردن آب به آشپز خانه رفت . وقتی برگشت  ، زن ، رفته بود . و روی دفترچه اشعار مرد ،  یک یادداشت گذاشته بود با این مضمون : " لنزهایم را برایت به یادگار ، جا گذاشته ام ! "

 

نظرات ()



 
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/٦/٧

 

در چشم هایش ،

ریشه ی تاک های

همه عالم

پیدا بود .

نظرات ()



راز بیست ساله
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/٤/۱٦

 

زن ، داشت اسباب کشی می کرد که از لای یکی از کتاب هایش کاغذی به روی زمین افتاد . کاغذ را برداشت . کاغذی  تا خورده  و رنگ ورفته بود . کاغذ را باز کرد ، با خودنویس و خطی خوش  در آن نوشته بود :

 

            امروز توی بارک منتظرتم . اگر نیایی می دانم که دوستم نداری .

                                                                                       بهرام

 

زن نتوانست بایستد ، دستش را حائل کمرش کرد و به آرامی خود را به دیوار رساند و تکیه کرد  . یادش آمد که بیست سال  پیش این کتاب را به بهرام ،  پسر همسایه شان ، داده بود تا بخواند .

یادش آمد که چقدر بهرام را دوست داشت وبه خاطر او  هیچ وقت تن به ازدواج نداده بود .

از بنجره بیرون را نگاه کرد : بهرام با بچه هایش ، در حیاط بازی می کردند .

قطره اشکی از گوشه چشمش روی نوشته افتاد و جوهر نوشته روی کاغذ پخش  شد .

زن آهی کشید و گفت : کاش این کاغذ را بیست سال بیش دیده بودم .

نظرات ()



بدون شرح
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/٤/۱٢

در  کمتر از یک دقیقه ، کل زمین زیر و رو شد.

یک زن زنده ماند و یک مرد.

زن گفت : این خرابه را چه جوری  آباد کنبم؟

مرد گفت : حالا بیا بگردیم ببینیم چیزی برای خوردن پیدا می کنیم!

نظرات ()



نامه ای از بهشت
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/۳/۳۱

 

 ربابه جان !

    این نامه را از بهشت برایت می نویسم . اینجا همه چیز عالی است  . همان طور که از کنار رودهای  شیر وشراب رد می شویم ،  زن های زیبا ، به سبک زن های ژابنی ایستاده اند ولبخند بر لب ،   برایمان  تعظیم می کنند . اما من دلم برای قهرها و اخم ها ی تو تنگ شده است .  دلم هوای  نمک  آبرود خودمان  را دارد .  

کاشکی یکی از این زن ها مرا با سیبی ، گندمی ، چیزی بفریبد تا دوباره به زمین تبعید شوم وبرگردم بیش تو . تو آن شلیته بر چین و رنگارنگت را ببوشی و چادر گل گلیت را سرت کنی و با هم به زیارت امامزاده قاسم برویم ، در کوههای اطراف قدم بزنیم و از خدا بخواهیم مارا به جهنم  بفرستد ، اما باهم بفرستد

 

نظرات ()



دموکراسی و گیشه
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/۳/٢۳

عنوان دموکراسی توی روز روشن کافیست تا آدم کنجکاویش تحریک  شود و به سینما برود و بعد ببیند سرش کلاه رفته .

 راستش را بخواهید  ،  من که سر در نیاوردم فیلم چی می خواست بگه  ! فقط باید بگم بازیگرها مخصوصا فروتن بازی های خوبی ارائه دادند . فروتن که غیر از  بازی های قوی " زیر بوست شهر وشب یلدا " ، بازی هایش تکرار " قرمز "  بود ، بازی خیلی عالیی داشت .

..............

 اگر فیلم the lovely bones  .  گیرتون اومد ، ببینید .

اگر هم از موضوع فیلم خوشتون نیاد انقدر صحنه های قشنگی از برزخ داره که دلتون  می خواد فیلم رو دوباره ودوباره ببینید .

نظرات ()



کشتی کج پینوکیو
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/۳/٢۱

 

 

 

کشتی کج

 

در یک مهمانی ، دو نفر داشتند قمار بازی می کردند که اولی برنده شد . دومی گفت : تو با تقلب بردی .

اولی گفت :

"همه این جمع می دونن که من متقلب نیستم . "

دومی گفت :

" تو متقلب نیستی ؟ همه می دونن که هر چی داری از راه رشوه خواری وتقلب به دست آوردی . "

اولی نعره زد : 

 " لابد من زمین دهاتی های بدبخت را با ارزانترین قیمت خریدم و شهرک ساحلی درست کردم و به گران ترین قیمت فروختم ؟ ! "

همه مهمان ها اطراف این دو ، حلقه زده بودند و نفس ها در سینه حبس شده بود.

رگ گردن دومی ورم کرده بود ، می خواست  با ضربه ای محکم حریف را به زمین بزند  : 

 "  و لابد خانواده ات خبر دارند که تو در همین ویلاهای ساحلی ، چه دسته گل هایی به آب داده ای ؟! "

اولی  که تمام صورتش قرمز شده بود ، برای آن که عقب نماند ، فریاد زد :

" و تو  وقتی   پای منقل می نشینی  خبر داری من با کی کجا هستم ؟ "

 

همسر  اولی که می لرزید ،  صندلی کنار دستش را برداشت وبه طرف دومی هحوم برد ........

 

مهمان ها ،  به محض این که جوی خون را دیدند ، وساطت کردند و دعوا تمام شد .

 

 

هفته بعد ،  در یک مهمانی دیگر ، آن دو روبه روی هم نشسته بودند و بازی می کردند!   

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »