زن ، روبروی آینه ایستاد و با نگرانی گفت :
"مدتی است خودم را در آیینه نمی بینم ! "
مرد گفت : " اینجا که آینه ای نیست ! "
..................................................
اگر دوست داشتید از وبلاگ دیگرم :
http://yekkhat.persianblog.ir/ دیدن کنید
زن ، روبروی آینه ایستاد و با نگرانی گفت :
"مدتی است خودم را در آیینه نمی بینم ! "
مرد گفت : " اینجا که آینه ای نیست ! "
..................................................
اگر دوست داشتید از وبلاگ دیگرم :
http://yekkhat.persianblog.ir/ دیدن کنید
از خیابان صدای آژیر آمبولانس می آمد .
زن دستش را روی قلبش گذاشت و با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت :
" مرد ! پاشو یه تلفن به پسرمون بزن ."
عکس
به عکس نگاه کرد ، عکس قدیمی بود .
مرد ، از داخل عکس ، خیره نگاهش می کرد .
زن ، با عکس حرف زد : " چه نگاه قشنگی داری ! "
مردی که کنارش نشسته بود و روزنامه می خواند ، پرسید :
"بامنی؟ "
زن گفت : " نه . هیچوقت !
و ادامه داد: " راستی نمی خوای بعد از چند سا ل نگاهی دوباره به آلبوم ازدواجمان بیندازی؟"
چین
زن به دیوار خانه نگاه کرد وگفت : "نگاه کن ، ببین دیوارها چه ترکی برداشتن !"
مرد جلوی آینه داشت خودش را نگاه می کرد.
زن گفت : " یه فکری برای این دیوارها بکن ."
مرد برگشت وبه چین های پیشانی زن نگاه کرد
و دوباره برگشت به طرف آینه . روی چین های پیشانی خودش دست کشید.
زن ، گفت : " شنیدی چی گفتم ؟ "
مرد ، آهی کشید و گفت : " آره شنیدم ."
آینه
زن ، در سیاهی چشم دخترک ، خودش را نگاه می کرد .
دخترک ، زیر لب گفت : "چرا اینجوری زل زده به من ؟!"
توی اتوبوس ، کنارم نشست . شناختمش ، شبنم بود . لاغر و تکیده شده بود .
گفتم : " شبنم ! من رو می شناسی؟ "
بی آنکه نگاهم کند ، دماغش را بالا کشید و گفت : " نه . "
گفتم : " خیاطی گرلاوین ، کوچه استخری ؟ "
نگاهم کرد و گفت : " آهان ! آره یادم اومد . "
کمی مکث کرد و گفت : " حتما می پرسی چرا به این روز نشسته ام ؟ "
بی آن که منتظر جوابم باشد ، گفت : " فری باتلاق رو یادت هست ؟ "
باز ، بی آن که منتظر جوابم باشد. با بی حوصلگی ، گفت : " بی خیال بابا .دردم رو تازه نکن ."
شبنم توی این فاصله کیف پولم را از جیبم زد . دلم برایش سوخت . چون توی کیفم فقط یک دویست تومنی بود که قرار بود با اتوبوس بعدی من را به خانه برساند .
ایستگاه بعدی ، شبنم داشت پیاده می شد که بهش گفتم : " شبنم ، یه دویست تومنی داری به من بدی ، تا یادگار توی آلبوم پولم نگه دارم . "
شبنم ، کیف پولم را به من برگرداند و گفت : " امیدوار بودم بیشتر از این ها داشته باشی . "
خواستم چیزی بگویم ، اما شبنم ، بی خداحافظی رفته بود.
همسایه
صدای کمک کمک ، می آمد .
مرد در رختخواب غلتی زد و خواب آلود ، پرسید : " چی شده "
زن ، گفت : " هیچ چی بابا ، بگیر بخواب ."
در ضلع شمالی پیاله نشسته بود .
فرشته ، دستش را روی شانه او گذاشت.
از شانه اش جوانه تاک رویید .
ناگهان یادش آمد :
مادرش را چند سالی است از دست داده و پسرش بیست سال دارد .
و متوجه شد زن میان سالی را که در آشپز خانه ، دارد صبحانه آماده می کند نمی شناسد!!
هر بار که " خبری هولناک " از زمین به اعماق دریا می رسد ،
نهنگ ها ، دسته جمعه خودکشی می کنند .
از پنجره ماشین نگاه کرد: ستاره ها همراه او می آمدند!
ایستاد. ستاره ها هم ایستادند!
"وای من باستاره ها هم سفرم!" مسافر گفت.
بی هیچ دلیلی!
بی هیچ مقدمه ای!
بی هیچ موخره ای!
خداخداحافظ .
زردها بی خود قرمز نشده اند
قرمزی رنگ نینداخته است
بی خودی بر دیوار.
صبح پیدا شده از آن طرف کوه “ازاکو” اما
“وازانا” پیدا نیست
گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب
بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.
وازانا پیدا نیست
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است:
چند تن خواب آلود
چند تن نا هموار
چند تن نا هشیار.
مادر بزرگ به هابیل و قابیل ، کتاب هدیه داد. آنها ، از خانه مادر بزرگ که بیرون آمدند ، دیدند باران می بارد . قابیل کتابش را از وسط باز کرد ، گذاشت روی سرش و تا آن طرف خیابان دوید . دم در خانه شان کتاب خیس را انداخت توی جوی آب .
هابیل ، کتاب را گذاشت توی جیب بغل پالتویش تا خیس نشود و خودش هم آرام آرام ، تا دم در خانه شان راه رفت .
مدت شش ماه ، نقش یک نابینا را در یک سریال ، بازی کزد .
وقتی قیلم تمام شد ، با حسرت گفت :
" ای کاش این نقش تا ابد ادامه داشت . "
اولین بار بود که با هم تنها شده بودند .
مرد به زن گفت : " همان لحظه اول که چشمان آبی ات را دیدم ، عاشقت شدم. "
و دفترچه ای را به طرف زن دراز کرد و گفت :
"شعرهای زیادی در وصف چشم هایت سروده ام . "
زن مشغول خواندن اشعار شد .
مرد برای خوردن آب به آشپز خانه رفت . وقتی برگشت ، زن ، رفته بود . و روی دفترچه اشعار مرد ، یک یادداشت گذاشته بود با این مضمون : " لنزهایم را برایت به یادگار ، جا گذاشته ام ! "
زن ، داشت اسباب کشی می کرد که از لای یکی از کتاب هایش کاغذی به روی زمین افتاد . کاغذ را برداشت . کاغذی تا خورده و رنگ ورفته بود . کاغذ را باز کرد ، با خودنویس و خطی خوش در آن نوشته بود :
امروز توی بارک منتظرتم . اگر نیایی می دانم که دوستم نداری .
بهرام
زن نتوانست بایستد ، دستش را حائل کمرش کرد و به آرامی خود را به دیوار رساند و تکیه کرد . یادش آمد که بیست سال پیش این کتاب را به بهرام ، پسر همسایه شان ، داده بود تا بخواند .
یادش آمد که چقدر بهرام را دوست داشت وبه خاطر او هیچ وقت تن به ازدواج نداده بود .
از بنجره بیرون را نگاه کرد : بهرام با بچه هایش ، در حیاط بازی می کردند .
قطره اشکی از گوشه چشمش روی نوشته افتاد و جوهر نوشته روی کاغذ پخش شد .
زن آهی کشید و گفت : کاش این کاغذ را بیست سال بیش دیده بودم .
در کمتر از یک دقیقه ، کل زمین زیر و رو شد.
یک زن زنده ماند و یک مرد.
زن گفت : این خرابه را چه جوری آباد کنبم؟
مرد گفت : حالا بیا بگردیم ببینیم چیزی برای خوردن پیدا می کنیم!
ربابه جان !
این نامه را از بهشت برایت می نویسم . اینجا همه چیز عالی است . همان طور که از کنار رودهای شیر وشراب رد می شویم ، زن های زیبا ، به سبک زن های ژابنی ایستاده اند ولبخند بر لب ، برایمان تعظیم می کنند . اما من دلم برای قهرها و اخم ها ی تو تنگ شده است . دلم هوای نمک آبرود خودمان را دارد .
کاشکی یکی از این زن ها مرا با سیبی ، گندمی ، چیزی بفریبد تا دوباره به زمین تبعید شوم وبرگردم بیش تو . تو آن شلیته بر چین و رنگارنگت را ببوشی و چادر گل گلیت را سرت کنی و با هم به زیارت امامزاده قاسم برویم ، در کوههای اطراف قدم بزنیم و از خدا بخواهیم مارا به جهنم بفرستد ، اما باهم بفرستد
عنوان دموکراسی توی روز روشن کافیست تا آدم کنجکاویش تحریک شود و به سینما برود و بعد ببیند سرش کلاه رفته .
راستش را بخواهید ، من که سر در نیاوردم فیلم چی می خواست بگه ! فقط باید بگم بازیگرها مخصوصا فروتن بازی های خوبی ارائه دادند . فروتن که غیر از بازی های قوی " زیر بوست شهر وشب یلدا " ، بازی هایش تکرار " قرمز " بود ، بازی خیلی عالیی داشت .
..............
اگر فیلم the lovely bones . گیرتون اومد ، ببینید .
اگر هم از موضوع فیلم خوشتون نیاد انقدر صحنه های قشنگی از برزخ داره که دلتون می خواد فیلم رو دوباره ودوباره ببینید .
کشتی کج
در یک مهمانی ، دو نفر داشتند قمار بازی می کردند که اولی برنده شد . دومی گفت : تو با تقلب بردی .
اولی گفت :
"همه این جمع می دونن که من متقلب نیستم . "
دومی گفت :
" تو متقلب نیستی ؟ همه می دونن که هر چی داری از راه رشوه خواری وتقلب به دست آوردی . "
اولی نعره زد :
" لابد من زمین دهاتی های بدبخت را با ارزانترین قیمت خریدم و شهرک ساحلی درست کردم و به گران ترین قیمت فروختم ؟ ! "
همه مهمان ها اطراف این دو ، حلقه زده بودند و نفس ها در سینه حبس شده بود.
رگ گردن دومی ورم کرده بود ، می خواست با ضربه ای محکم حریف را به زمین بزند :
" و لابد خانواده ات خبر دارند که تو در همین ویلاهای ساحلی ، چه دسته گل هایی به آب داده ای ؟! "
اولی که تمام صورتش قرمز شده بود ، برای آن که عقب نماند ، فریاد زد :
" و تو وقتی پای منقل می نشینی خبر داری من با کی کجا هستم ؟ "
همسر اولی که می لرزید ، صندلی کنار دستش را برداشت وبه طرف دومی هحوم برد ........
مهمان ها ، به محض این که جوی خون را دیدند ، وساطت کردند و دعوا تمام شد .
هفته بعد ، در یک مهمانی دیگر ، آن دو روبه روی هم نشسته بودند و بازی می کردند!
عزراییل ، برای گرفتن جان زن جوان وارد خانه شد .
جوان و همسرش عاشقانه کنار هم نشسته بودند و فیلم love story " " را نگاه می کردند .
عزراییل ، چشمش که به تلویزیون افتاد ، با دیدن " الی مک گرا " روی صفحه تلویزیون ، خشکش زد : " اوه ! اون جنیفره ! یادش به خیر ! به گمانم چهل سال پیش بود که جان این دختر عاشق را گرفتم " و همانطور که به تلویزیون خیره شده بود ، روی دسته مبل ، کنار آن دو جوان نشست .
فیلم ، جذاب بود و عزراییل را تا آخر پای تلویزیون نگه داشت .
فیلم که تمام شد ، عزراییل با چشمانی اشک بار ، نگاهی به آن دو جوان انداخت و در حالی که زیر لب می گفت : " شاید وقتی دیگر ! " از بنجره پرکشید و رفت .
دکتر ، آزمایش وعکس زن را که دید ، به شوهر زن گفت : " در خوشبینانه ترین حالت ، همسر شما بیش از شش ماه ، زنده نخواهد ماند ."
مرد غمگین وافسرده ، تصمیم گرفت برنامه ای تدارک ببیند تا کیفیت زندگی زنش را در ماه های آخر ، بالا ببرد !
پس ، چمدانشان را بستند و برای مسافرت ، راهی منطقه ای خوش آب وهوا شدند . اما در بین راه تصادف کردند و ماشین به ته دره سقوط کرد .
مرد ، بلافاصله بعد از سقوط ، از دنیا رفت .
.....وبیش از یک سال طول کشید تا شکستگی ناشی از تصادف دست و بای زن کاملا بهبود بیدا کند !
اغلب مهمان ها ، مسموم شده بودند . اول ، همه فکر می کردند مشکل از غذای میزبان است . اما به زودی یک لنگه جوراب گوشه خانه بیدا شد . فردا ، لنگه حوراب را به در خانه همه مهمان ها بردند تا ببینند اندازه بای کدامشان است !
بعد از مرگ
پیرمرد ، داخل تابوت دراز کشیده بود وبا خود ش فکر می کرد :
" سال ها ، توی این کوچه ، تنها ، در فقر و بدبختی زندگی کردم .
هیچ کدوم ، از همسایه ها ، حالم را نپرسیدند . نگاه کن ! حالا که از دنیا رفتم ، برای به دوش کشیدن جسدم ، از همدیگه سبقت می گیرن !"
خودکشی
با یک ماشین تصادف کرد و مرد .
یک راست ، اورا به جرم خودکشی ، فرستادند جهنم .
اعتراض کرد که من خودکشی نکرده ام . تصادف کرده ام .
گفتند : " یادت نمی آید که قلبت را زیر پا گداشتی و به خاطر حرف مردم با کسی که دوستش داشتی ازدواج نکردی . "
از خواب بیدار شد . ساعت دو نیمه شب بود . موبایلش را برداشت ، وارد بخش پیامک شد و نوشت : " هنوز هم دوستم داری ؟؟"
ترس
روی خط سبقت ممنوع ، از ماشین جلویی سبقت گرفت . کمی جلوتر ، پلیس ایستاده بود . غر زد : " لعنتی ! سر بزنگاه ایستاده !"
پلیس سبقت گرفتنش را ندید و او رد شد . کودک چهار ساله اش پرسید :
" بابا ! ازپلیس می ترسی ؟"
نگاهی به چشم های معصوم کودکش انداخت و ناخود آگاه گفت :
" نه ! از اعمال خودم می ترسم ." کودکش گفت : " بابا ! اعمال یعنی چه؟"
دم نرم و نازکم
مربی مهد کودک ، برای بچه ها قصه خاله سوسکه را می گفت . وقتی رسید به این قسمت قصه که :
"خاله سوسکه به آقا موشه گفت :
اگه من زنت بشم ، وقتی دعوامون بشه ، من رو باچی می زنی ؟ آقا موشه گفت : با دم نرم ونازکم . "
یکی از بچه ها با چشم های بر از اشک ، گفت :
" اجازه خانم ، کاشکی مادر من با آقا موشه ازدواج می کرد ."
از صبح ، کنار رودخانه مشغول ماهیگیری بود ، نردیک های غروب ، یاد زنش افتاد . گفت تکه آخر روز را در کیفم می گذارم تا برای زنم ببرم . به خانه که رسید ، کیفش را باز کرد ، هیچ چیز در کیف نبود. زنش در آشپزخانه ، داشت میز شام را می چید .
جوان ، اولین بار بود که می حواست دزدی کند . در ایستگاه تاکسی ایستاد ، کیف بول بغل دستی از جیبش بیرون زده بود ، به آرامی کیف را برداشت . کمی از آنجا دور شد . در کیف را باز کرد ، یک جفت چشم افتاد کف دستش ، چشم ها گرم بود ند و داشتتند نگاهش می کردند. تنش شروع کرد به لرزیدن . چشم ها را داخل کیف گذاشت و به طرف ایستگاه برگشت ، هنوز نوبت صاحب کیف نرسیده بود . کیف را به طرف او دراز کرد و با صدایی که از ته گلویش در می آمد ، گفت :
"شما کیفتان را گم نکرده اید ؟ "
صاحب کیف ، متعجب نگاهش کرد ، کیف را برداشت وداخل جیبش گذاشت .
جوان ، در حالی که هنوز دستانش گرم بود ، ار آنجا دور شد .
معامله
با مهمان های خارجی ، جلسه داشت . جلسه در مورد افتتاح شعبه ای تازه از فروشگاهای زنجیره ای اش در دوبی بود .
بعد از اتمام جلسه ، از دفتر بیرون آمد . به طرف دستشویی رفت ، کف دستشو یی لیز بود ، نتوانست خود را کنترل کند و با سر افتاد روی زمین .
یکی از کارگرانش ، به او نزدیک شد . دستش را گذاشت روی نبض گردن او و در حالیکه لبخند زهر آلودی می زد ، گفت : خوب ! یکی از فروشگاهایت را با عزراییل معامله می کردی !
قبرهای پر از گل
غروب روز جمعه ، مثل همه جمعه های دیگر ، مرد با یک دسته گل به خانه آمد .
زن ، گلدان رنگ و رو رفته را ، پر از آب کرد و گل ها را در گلدان گذاشت .
زن ، نمی دانست شوهرش جمعه ها ، در بهشت زهرا ، کارگری می کند !
قابیل ، برادرش را کشت . چون پی برد برادرش ، عاشق دختر همسایه است .
قابیل هم عاشق دختر همسایه بود . اما برادر ، این را نمی دانست .
قابیل ، برادرش را که کشت ، پرده را کناری زد ، دختر همسایه در حیاط خانه شان روی نیمکت نشسته بود . قابیل نگاهش کرد . دلش مثل همیشه نلرزید . نگاهی به جسد برادرش انداخت ، دلش لرزید . یک لحظه مکث کرد و بعد دیوانه وار به طرف تلفن دوید . تلفن را برداشت ، به پلیس زنگ زد و در حالی که گریه می کرد ، گقت :
الو ! من هابیل را کشته ام .
پدر ،عصا زنان وارد مجلس شد و همانجا روی اولین صندلی خالی نشست . دربین آن همه جمعیت ، فوری چشمش افتاد به پسرش . دلش برای پسرش ضعف رفت و زیر لب زمزمه کرد :
" نگاش کن ، توی اون کت وشلوار مشکی ، مثل نگینی بر پیشانی مجلس می درخشه . چه فهم و کمالاتی داره . چه خوب با مردم می جوشه ... ! "
همان لحظه ، پسر ، پدرش را از دور دید و با خودش گفت : " پدر من ، دست از این شلوار پیله ای عهد بوقش ، بر نمی داره . آداب و معاشرت هم که بلد نیست . برای آدم آبرو نمی ذاره ! "
شیر آب را باز کرد ، آب قطع بود . روبرویش ، کاغذی را به دیوار زده بودند که رویش نوشته شده بود : " از شما که در تمیز نگه داشتن این محیط با ما همکاری می کنید ، متشکریم " کاغذ را از روی دیوار برداشت ، خود را با آن تمیز کرد ؛
و از بنجره انداخت بیرون .
تلفن زنگ زد . سوسن ، گوشی را برداشت . دوستش ماریا ، بود . بعد از سلام وعلیک ، ماریا برسید : " راستی ! ثریا را یادت هست ؟ همکلاسی دوره دبیرستانمان که بعد از دبیرستان رفت دانشگاه ؟
سوسن گفت :
" آره بابا! چند سالیه همسایه دختر عمه ام ایناست . یه حوری می گی رفت دانشگاه ، انگار اتم رو شکافته! دانشگاه ، رشته تاریخ قبول شده دیگه . آخه برای خواندن تاریخ ، آدم خودش را چهار سال معطل می کنه . من کل تاریخ ایران ، از هخامنشی تا بهلوی را در یک جلد کتاب ، توی یک هفته خواندم . حالا چی می خواستی بگی ؟"
ماریا گفت : " دیروز ، توی یه مهمانی دیدمش . ازدواج کرده . "
سوسن گفت : " آره خبر دارم . "
ماریا گفت : " شوهرش هم دکتره . "
سوسن گفت : یه جوری می گی دکتره ، انگار جراح قلبه . دکتر عمومیه دیگه . تازه شنیدم ده سال هم از ثریا بزرگتره . اگه من می خواستم از این شوهرها بکنم تا حالا نوه هم داشتم . "
ماریا گفت : " راستی ... وبعد مکث کرد .
سوسن گفت : چی می خواستی بگی .؟
ماریا گفت : هیچی ، هیچی ! کاری نداری ، خداحافظ .
مرد ، کنار دختر cd فروشی که فقط هشت سال دارد، ترمز می کند و می گوید :
" یک خیابان بایین تر یک نفر هست که همه cd هایت را یک جا می خرد . می خواهی تو را به آنجا ببرم ؟ "
دختر ، باور می کند ، سوار می شود و با او می رود .
تغییر
سوار بر ماشین ، وارد کوچه قدیمیشان شد . هنوز همه چیز مثل قدیم بود .
یاس ها روی دیوارهای کاه گلی ریخته بودن . کوچه در عطر یاس موج می زد . هیچ چیز تغییر نکرده بود .
داشت با خودش فکر می کرد : " اما انگار یک چیز مثل قدیما نیست " که دید یک نفرشبیه خودش در آیینه ماشین نگاش می کنه!
ملول از دیو و دد
چند صد سال بعد ، مردی ملول از دیو دد، با چراغی در دست ، به دنبال انسان می گشت . یک کامیون از کنازش رد شد ، در نور چراغ دید که رویش نوشته است : " نگرد ، نیست . گشتیم ، نبود ."
به همین سادگی
دزد ، با شاه کلیدش ، در را باز کرد . به محض این که برق را روشن کرد ، صدایی گفت : کیه ؟
دزد تعجب کرد . طبق آمار او ، امشب ، هیچکس نباید در این خانه باشد. صدا از آشپزخانه بود . دزد چاقویش را در آورد و آرام وارد آشبزخانه شد. پیر مردی نحیف ، در آنجا مشغول غذا خوردن بود . دزد ، زیر لب گفت : " پس ، اونها ، این را با خودشان نبردن! " پیر مرد ، چشمش که به دزد افتاد ، با تعحب آمیخته با ترس گفت : تویی ؟! اینجا چکار می کنی ؟!
دزد ، جلو رفت ، پیرمرد را روی صندلی هل داد، سر پیر مرد ، محکم به دیوار خورد و افتاد روی زمین و بی صدا مرد ! دزد ، بی تفاوت نگاهی به او انداخت و بعد وارد اتاق خواب شد ، در گاو صندوق را باز کرد ، تمام طلاها و سکه ها را ، ریخت داخل جیبش . موقعی که از اتاق خواب برمی گشت ، به آشبزخانه رفت ، بی آن که به قربانی نگاه کند ، در یخچال را بازکرد ، مفداری غذا در بشقاب ریخت ، داخل مایکرفر، گرمش کرد . غذا را خورد وخانه را ترک کرد.
آیینه
بعد از این که آرایشگر ، موهایش را رنگ کرد ، در آیینه خودش را نگاه کرد . این رنگ را دوست نداشت ، اما شوهرش ، گفته بود موهای طلایی دوست دارد . یادش آمد ، وقتی ازدواج نکرده بود ، همیشه دوست داشت موهایش را کوتاه کند ؛ اما پدرش موهای بلند ، دوست داشت .
متواضع
هر بار که سلامش می کردم ، متواضعانه ، دستش را به روی سینه اش می گذاشت و می گفت : سلام از ما .
یک بارکه یادم رفت سلامش کنم ،
یک لنگه ابرویش را بالا انداخت ، نگاهی به من کرد و طلبکارانه ، گفت : علیک سلام .
پنهان خانه اش آماده شده بود . خانه ای بسیار بزرگ بود ، در یکی از بهترین نقاط شهر . وسط خانه ایستاده بود و با شادی ، وسعت خانه را نگاه می کرد . " نزول خوار" ، کوچکی روحش را می خواست در این خانه ی بزرگ و در این نقطه ی شهر ، پنهان کند . دارا و ندار سال ها ، به عنوان بایگان ، در یک شرکت کار کرده بود . حالا ، بعد از بازنشستگی ، هنوز مستاجر بود و هیچ نداشت ، غیر از یک ماشین ومقداری پول در بانک . پس ، به زنش گفت : " ما که نمی تونیم اینجا ، صاحب خانه بشیم ، بیا برگردیم دهمون ، با پولی که داریم ، در زمین کوچکی که از پدرم به ارث برده ام ، خانه ای بسازیم و اونجا زندگی کنیم ." زنش ، قبول کرد . آنها ، در کنار خانه های قدیمی هم ولایتی هایشان ، خانه ای نو ساختند وبه آنجا اسباب کشی کردند . اما روستایی ها ، آن ها را دوست نداشتند. چون آنها خانه ای نو ، ماشین و پول داشتند . حتی دیگر لهجه هم نداشتند ! ماهی و گربه در حین بازی دست یکی از بچه ها خورد به تنگ ماهی، تنگ ماهی شکست ، ماهی افتاد روی فرش . گربه خانگی دوید ، ماهی را به دندان گرفت و گذاشت داخل لیوان بر از آبی که روی عسلی بود.. گربه ، با خودش گفت :" الان سیرم ، بهتره توی آب بمونه تا وقتی گرسنه شدم ، یه ماهی تازه دم دستم باشه " خسرو وشیرین شیرین ، بعد از آن که ا شعار نظامی را خواند . به امید آن که خسرو یی ، او را ببیند ودلباخته اش شود ، رفت تا اندام سیمینش را در چشمه بشوید . اما کمی آن سو تر ، در نخجیر گاه ، صدای قهقهه خسرو ، فرهاد وبهرام ، وحلقه های دود ، در هم پیچیده بود .
اکبر آقا به خانمش زنگ زد و گفت : " زری جون ، من دو تا کوچه پا یین تر ، از تلفن عمومی دارم بهت زنگ می زنم . ماشین را خریدم ودارم می یام "
زری جون گفت : " الهی قربونت برم . مبارک باشه . حالا چی خریدی ؟ "
اکبر آقا گفت : " یه پیکان مدل شصت وبنچ . ماشین نگو ! عروس بگو ! بیست سال از عمرش گذشته ، اما انگار همین الان از کار خانه در اومده ."
زری جون ، گفت : زود بیا ، من و بچه ها ، الان با منقل اسفند می آییم دم در .
اکبر آفا که رسید دم در ، بچه ها و مادرشان هل هله کنان از او و ماشینش استقبال کردند . زری جون ، دوتا تخم مرع گذاشت زیر چرخ ماشین و گفت ": بترکه چشم حسود . بعد ، روی ذغال قرمز منقل ، اسفند ریخت ودور تادور ماشین را با منقل گشت وگفت : بترکه چشم حسود .
اکبر آقا گفت : حالا همه بشینید توی ماشین ، تا یه گشتی توی شهر بزنیم .
بچه ها ومادرشان ، با سرو صدا ، سوار ماشین شدند .
---------------------
یک ساعت بعد ، وقتی برمی گشتند بچه ها و مادرشان ، با همان شادی و سرو صدا داشتند ماشین را هل می دادند.
زن ، برای این که در عروسی خواهر شوهرش ، آبرو داری کند ، مقدار زیادی پول قرض کرد و طلا خرید . شوهر زن وقتی ماجرا را فهمید، سکته کرد و مرد .
زن برای این که آبرو داری کند ، همه طلاها را فروخت تا مجالس ختم آبرومندانه ای را برای شوهرش برگزار کند .
خریدار ، کفش را پسندید و قیمتش را از فروشنده پرسید. کفش بیست هزار تومان قیمت داشت . اما فروشنده که پی برده بود این مشتری ، اهل چانه زدن است ، چهل هزار تومان قیمت داد.
خریدار ، چانه زد و فروشنده ، هر بار پنج تومان تخفیف داد . وقتی به قیمت بیست وپنج تومان رسید ، گفت : دیگر کم تر از این نمی توانم بدهم . به جان بچه ام این قیمت خریدش است .
خریدار، بیست وپنج تومان به فروشنده داد، کفش را برداشت و با خوشحالی مغازه را ترک کرد .
مرد به زنش گفت برای کار مهمی پول لازم دارد . زن تمام طلاهایش را فروخت و پولش را به مرد داد .
مرد دو روز آفتابی نشد .
روز سوم که آمد حلقه ای تازه در انگشتانش بود .
مجنون ، از طرف شرکت عامری و شرکا ، برای یک سفر کاری ، یک ماه به کشور همسایه رفت . آنجا برای این که مبادا دلتنگی برای لیلی ، اورا از خدمت صادقانه باز بدارد ، با یک خانم زیبا همخانه شد. در پایان سفر ، هدیه ای هم برای لیلی خرید و در اولین ملاقات به او گفت : " از دوریت شب و روز نداشتم."