• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • آذر ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
دوستان من
  • affectionate (مهربان)
  • اکسس از نگاهی دیگر
  • آیینه
  • راه میان بر
  • سينرژی
  • عليرضا مجاهدی
  • قصه راستکی
  • وپيامی در راه
  • یادداشت های یک حسابدار تمام وقت
  • مثه بارون
  • http://joornalist.blogfa.com/
  • یک خط
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



کداهنگ میخواهی بیاتو

مادر آسمان من بود
آینه
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩٠/۱۱/۱

زن ، روبروی آینه ایستاد و با نگرانی گفت :

"مدتی است خودم را در آیینه نمی بینم ! "

مرد گفت : " اینجا که آینه ای نیست ! "

..................................................

اگر دوست داشتید از وبلاگ دیگرم :

http://yekkhat.persianblog.ir/ دیدن کنید

نظرات ()



مادرانه
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩٠/۱٠/۱۱

از خیابان صدای آژیر آمبولانس می آمد .

زن دستش را  روی قلبش گذاشت و با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت : 

" مرد ! پاشو یه تلفن به پسرمون بزن ."

 

نظرات ()



عکس چین آینه
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩٠/٩/٢٢

عکس

به عکس نگاه کرد ، عکس قدیمی بود .

مرد ، از داخل عکس ، خیره نگاهش می کرد .

زن ، با عکس حرف زد : " چه نگاه قشنگی داری ! "

مردی که کنارش نشسته بود و روزنامه می خواند ، پرسید :

"بامنی؟ "

زن گفت : " نه . هیچوقت !

و ادامه داد: " راستی نمی خوای بعد از چند سا ل نگاهی دوباره به آلبوم ازدواجمان بیندازی؟"

 

چین

زن به دیوار خانه نگاه کرد وگفت : "نگاه کن ، ببین دیوارها چه ترکی برداشتن !"

مرد جلوی آینه داشت خودش را نگاه می کرد.

زن گفت : " یه فکری برای این دیوارها بکن ."

مرد برگشت وبه چین های پیشانی زن نگاه کرد

و دوباره برگشت به طرف آینه . روی چین های پیشانی خودش دست کشید.

زن ، گفت : " شنیدی چی گفتم ؟ "

مرد ، آهی کشید و گفت : " آره شنیدم ."

 

آینه

زن ، در سیاهی چشم دخترک ، خودش را نگاه می کرد .

دخترک ، زیر لب گفت : "چرا اینجوری زل زده به من ؟!"

 

 

نظرات ()



شبنم و همسایه
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩٠/٩/۱۳

    توی اتوبوس ، کنارم نشست . شناختمش ، شبنم بود . لاغر و تکیده شده بود .

گفتم : " شبنم ! من رو می شناسی؟ " 

 بی آنکه نگاهم کند ، دماغش را بالا کشید و گفت : " نه . " 

گفتم : " خیاطی گرلاوین ، کوچه استخری ؟ "

 نگاهم کرد و گفت : " آهان ! آره یادم اومد . "

کمی مکث کرد و گفت : " حتما می پرسی  چرا به این روز نشسته ام ؟ "

بی آن که منتظر جوابم باشد ، گفت : " فری باتلاق رو یادت هست ؟ "

باز ، بی آن که منتظر جوابم باشد. با بی حوصلگی ، گفت : " بی خیال بابا .دردم رو تازه نکن ."

شبنم توی این فاصله کیف پولم را از جیبم زد . دلم برایش سوخت . چون توی کیفم فقط یک دویست تومنی بود که قرار بود با اتوبوس بعدی من را به خانه برساند .

ایستگاه بعدی ، شبنم داشت پیاده می شد که بهش گفتم : " شبنم ، یه دویست تومنی داری به من بدی ، تا یادگار توی آلبوم پولم نگه دارم . "

شبنم ، کیف پولم را به من برگرداند و گفت : " امیدوار بودم بیشتر از این ها داشته باشی . "

خواستم چیزی بگویم ،  اما شبنم ، بی خداحافظی رفته بود.

 

همسایه

 

صدای کمک کمک ، می آمد .

مرد در رختخواب غلتی زد و خواب آلود ، پرسید : " چی شده "

زن ، گفت : " هیچ چی بابا ،  بگیر بخواب ."

       

نظرات ()



جوانه تاک
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩٠/٧/٢٩

در ضلع شمالی پیاله نشسته بود .

فرشته ، دستش را روی شانه او گذاشت.

از شانه اش جوانه تاک رویید .

نظرات ()



ناگه
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩٠/٧/۱٩

ناگهان یادش آمد :

 مادرش را چند سالی است از دست داده و پسرش بیست سال دارد .

و  متوجه شد زن میان سالی را که در آشپز خانه ، دارد صبحانه آماده می کند نمی شناسد!!

نظرات ()



نهنگ ها
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩٠/٦/٢٦

هر بار که " خبری  هولناک " از زمین به اعماق دریا می رسد ،

نهنگ  ها ، دسته جمعه خودکشی می کنند .

نظرات ()



نان!
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩٠/٥/٢۳

پشت ویترین کتابفروشی ایستاد.

وارد نانوایی شد!

نظرات ()



مسافر
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳٩٠/٥/۱۱

از پنجره ماشین نگاه کرد: ستاره ها همراه او می آمدند!

ایستاد. ستاره ها هم ایستادند!

"وای من باستاره ها هم سفرم!" مسافر گفت.

نظرات ()



خداحافظ
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/۱٢/۱٩

بی هیچ دلیلی!

بی هیچ مقدمه ای!

بی هیچ موخره ای!

خداخداحافظ .

نظرات ()



برف / شعری از نیما
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/۱٠/٢٧

زردها بی خود قرمز نشده اند
قرمزی رنگ نینداخته است
بی خودی بر دیوار.
صبح پیدا شده از آن طرف کوه “ازاکو” اما
“وازانا” پیدا نیست
گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب
بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.
وازانا پیدا نیست
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است:
چند تن خواب آلود
چند تن نا هموار
چند تن نا هشیار.

نظرات ()



هابیل و قابیل در باران
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/۱٠/٥

 

     مادر بزرگ به هابیل و قابیل  ، کتاب هدیه  داد. آنها ، از خانه مادر بزرگ که بیرون آمدند ، دیدند باران می بارد . قابیل کتابش را از وسط باز کرد ، گذاشت روی  سرش و تا آن طرف  خیابان دوید . دم در خانه شان کتاب خیس  را انداخت توی جوی آب .

هابیل ،  کتاب را گذاشت توی جیب بغل پالتویش تا خیس نشود و خودش هم آرام آرام ، تا دم در خانه شان راه رفت .

نظرات ()



بازیگر
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/٩/٢۳

مدت شش ماه  ، نقش یک نابینا را در یک سریال ، بازی کزد .

وقتی قیلم تمام شد ، با حسرت گفت :

" ای کاش این نقش تا ابد ادامه داشت . "

نظرات ()



چشم هایش
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/٧/٤

اولین بار بود که با هم تنها شده بودند .

مرد به زن گفت : " همان لحظه اول که  چشمان آبی ات را دیدم ، عاشقت شدم. "

و دفترچه ای را به طرف زن دراز کرد و گفت : 

"شعرهای زیادی در وصف چشم هایت سروده ام . "

زن مشغول خواندن اشعار شد .

مرد برای خوردن آب به آشپز خانه رفت . وقتی برگشت  ، زن ، رفته بود . و روی دفترچه اشعار مرد ،  یک یادداشت گذاشته بود با این مضمون : " لنزهایم را برایت به یادگار ، جا گذاشته ام ! "

 

نظرات ()



 
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/٦/٧

 

در چشم هایش ،

ریشه ی تاک های

همه عالم

پیدا بود .

نظرات ()



راز بیست ساله
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/٤/۱٦

 

زن ، داشت اسباب کشی می کرد که از لای یکی از کتاب هایش کاغذی به روی زمین افتاد . کاغذ را برداشت . کاغذی  تا خورده  و رنگ ورفته بود . کاغذ را باز کرد ، با خودنویس و خطی خوش  در آن نوشته بود :

 

            امروز توی بارک منتظرتم . اگر نیایی می دانم که دوستم نداری .

                                                                                       بهرام

 

زن نتوانست بایستد ، دستش را حائل کمرش کرد و به آرامی خود را به دیوار رساند و تکیه کرد  . یادش آمد که بیست سال  پیش این کتاب را به بهرام ،  پسر همسایه شان ، داده بود تا بخواند .

یادش آمد که چقدر بهرام را دوست داشت وبه خاطر او  هیچ وقت تن به ازدواج نداده بود .

از بنجره بیرون را نگاه کرد : بهرام با بچه هایش ، در حیاط بازی می کردند .

قطره اشکی از گوشه چشمش روی نوشته افتاد و جوهر نوشته روی کاغذ پخش  شد .

زن آهی کشید و گفت : کاش این کاغذ را بیست سال بیش دیده بودم .

نظرات ()



بدون شرح
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/٤/۱٢

در  کمتر از یک دقیقه ، کل زمین زیر و رو شد.

یک زن زنده ماند و یک مرد.

زن گفت : این خرابه را چه جوری  آباد کنبم؟

مرد گفت : حالا بیا بگردیم ببینیم چیزی برای خوردن پیدا می کنیم!

نظرات ()



نامه ای از بهشت
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/۳/۳۱

 

 ربابه جان !

    این نامه را از بهشت برایت می نویسم . اینجا همه چیز عالی است  . همان طور که از کنار رودهای  شیر وشراب رد می شویم ،  زن های زیبا ، به سبک زن های ژابنی ایستاده اند ولبخند بر لب ،   برایمان  تعظیم می کنند . اما من دلم برای قهرها و اخم ها ی تو تنگ شده است .  دلم هوای  نمک  آبرود خودمان  را دارد .  

کاشکی یکی از این زن ها مرا با سیبی ، گندمی ، چیزی بفریبد تا دوباره به زمین تبعید شوم وبرگردم بیش تو . تو آن شلیته بر چین و رنگارنگت را ببوشی و چادر گل گلیت را سرت کنی و با هم به زیارت امامزاده قاسم برویم ، در کوههای اطراف قدم بزنیم و از خدا بخواهیم مارا به جهنم  بفرستد ، اما باهم بفرستد

 

نظرات ()



دموکراسی و گیشه
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/۳/٢۳

عنوان دموکراسی توی روز روشن کافیست تا آدم کنجکاویش تحریک  شود و به سینما برود و بعد ببیند سرش کلاه رفته .

 راستش را بخواهید  ،  من که سر در نیاوردم فیلم چی می خواست بگه  ! فقط باید بگم بازیگرها مخصوصا فروتن بازی های خوبی ارائه دادند . فروتن که غیر از  بازی های قوی " زیر بوست شهر وشب یلدا " ، بازی هایش تکرار " قرمز "  بود ، بازی خیلی عالیی داشت .

..............

 اگر فیلم the lovely bones  .  گیرتون اومد ، ببینید .

اگر هم از موضوع فیلم خوشتون نیاد انقدر صحنه های قشنگی از برزخ داره که دلتون  می خواد فیلم رو دوباره ودوباره ببینید .

نظرات ()



کشتی کج پینوکیو
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/۳/٢۱

 

 

 

کشتی کج

 

در یک مهمانی ، دو نفر داشتند قمار بازی می کردند که اولی برنده شد . دومی گفت : تو با تقلب بردی .

اولی گفت :

"همه این جمع می دونن که من متقلب نیستم . "

دومی گفت :

" تو متقلب نیستی ؟ همه می دونن که هر چی داری از راه رشوه خواری وتقلب به دست آوردی . "

اولی نعره زد : 

 " لابد من زمین دهاتی های بدبخت را با ارزانترین قیمت خریدم و شهرک ساحلی درست کردم و به گران ترین قیمت فروختم ؟ ! "

همه مهمان ها اطراف این دو ، حلقه زده بودند و نفس ها در سینه حبس شده بود.

رگ گردن دومی ورم کرده بود ، می خواست  با ضربه ای محکم حریف را به زمین بزند  : 

 "  و لابد خانواده ات خبر دارند که تو در همین ویلاهای ساحلی ، چه دسته گل هایی به آب داده ای ؟! "

اولی  که تمام صورتش قرمز شده بود ، برای آن که عقب نماند ، فریاد زد :

" و تو  وقتی   پای منقل می نشینی  خبر داری من با کی کجا هستم ؟ "

 

همسر  اولی که می لرزید ،  صندلی کنار دستش را برداشت وبه طرف دومی هحوم برد ........

 

مهمان ها ،  به محض این که جوی خون را دیدند ، وساطت کردند و دعوا تمام شد .

 

 

هفته بعد ،  در یک مهمانی دیگر ، آن دو روبه روی هم نشسته بودند و بازی می کردند!   

 

نظرات ()



شاید وقتی دیگر
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/۳/۱٩

 

عزراییل ، برای گرفتن جان  زن جوان وارد خانه شد .

جوان و همسرش عاشقانه  کنار هم  نشسته بودند و فیلم love story " " را نگاه می کردند .

عزراییل ، چشمش که به تلویزیون افتاد ،  با دیدن " الی مک گرا " روی صفحه تلویزیون ، خشکش زد : " اوه ! اون جنیفره ! یادش به خیر ! به گمانم چهل سال  پیش بود که جان این دختر عاشق را گرفتم "  و همانطور که به تلویزیون خیره شده بود  ، روی دسته مبل ، کنار آن  دو  جوان نشست  .

فیلم ، جذاب بود  و عزراییل را تا آخر پای تلویزیون نگه داشت .

فیلم که تمام شد ، عزراییل با چشمانی اشک بار  ، نگاهی به آن دو جوان  انداخت و در حالی که زیر لب  می گفت  : " شاید وقتی دیگر ! " از بنجره   پرکشید و رفت .

نظرات ()



شش ماه آخر عمر
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/۳/۱٧

 

   دکتر ،  آزمایش وعکس زن را که دید ،  به شوهر زن گفت : " در خوشبینانه ترین حالت ، همسر شما بیش از شش ماه ، زنده نخواهد ماند ."

مرد غمگین وافسرده ، تصمیم گرفت  برنامه ای تدارک ببیند  تا کیفیت زندگی زنش را در ماه های آخر ، بالا ببرد !

   پس ، چمدانشان را بستند و برای مسافرت ، راهی منطقه ای خوش آب وهوا شدند . اما در بین راه تصادف کردند و ماشین به ته دره سقوط کرد .

مرد ،  بلافاصله بعد از سقوط ، از دنیا رفت .

.....وبیش از  یک سال طول کشید تا شکستگی  ناشی از تصادف دست و بای زن کاملا بهبود بیدا کند !

 

نظرات ()



سیندرلا !
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/۳/۱۳

 

   اغلب مهمان ها  ، مسموم شده بودند . اول ، همه فکر می کردند مشکل از غذای میزبان  است . اما به زودی  یک  لنگه جوراب گوشه خانه بیدا شد  . فردا ، لنگه حوراب را به در خانه همه مهمان ها بردند تا ببینند اندازه بای کدامشان است  !

نظرات ()



 
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/۳/۸

بعد از مرگ

 

 پیرمرد ، داخل تابوت دراز کشیده بود وبا خود ش فکر می کرد :

" سال ها ، توی این  کوچه ، تنها ، در فقر و بدبختی زندگی کردم .

   هیچ کدوم ، از همسایه ها ، حالم را نپرسیدند .  نگاه کن ! حالا که از دنیا رفتم ، برای به دوش کشیدن جسدم  ، از همدیگه سبقت می گیرن !"

  

 

خودکشی

 

با یک ماشین تصادف کرد و مرد .

یک راست ، اورا به جرم خودکشی ، فرستادند جهنم .

اعتراض کرد که من خودکشی نکرده ام . تصادف کرده ام .

گفتند : " یادت نمی آید که  قلبت را زیر پا گداشتی و به خاطر حرف مردم  با کسی که دوستش داشتی ازدواج نکردی . "

 

از خواب بیدار شد . ساعت دو نیمه شب بود . موبایلش را برداشت ، وارد بخش  پیامک شد و نوشت : " هنوز هم دوستم داری ؟؟"

 

ترس

 

  روی خط سبقت ممنوع ، از ماشین جلویی سبقت گرفت . کمی جلوتر ، پلیس ایستاده بود . غر زد : " لعنتی ! سر بزنگاه ایستاده !"

  پلیس سبقت گرفتنش را ندید و او رد شد . کودک چهار ساله اش پرسید :

 " بابا ! ازپلیس می ترسی ؟"

نگاهی به چشم های معصوم کودکش انداخت و ناخود آگاه گفت :

 " نه ! از اعمال خودم می ترسم ." کودکش گفت  : " بابا !  اعمال یعنی چه؟"

 

 

دم نرم و نازکم

 

مربی مهد کودک ، برای بچه ها قصه خاله سوسکه را می گفت . وقتی رسید به این  قسمت قصه که :

"خاله سوسکه به آقا موشه گفت :

اگه من زنت بشم ، وقتی دعوامون بشه ، من رو باچی می زنی ؟  آقا موشه گفت : با دم نرم ونازکم . "

یکی از بچه ها با چشم های بر از اشک ،  گفت :

" اجازه خانم ، کاشکی مادر من با آقا موشه ازدواج می کرد ."

 

 

نظرات ()



قطعه ای از روز
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/۳/٤

 

    از صبح ،  کنار رودخانه مشغول ماهیگیری بود  ، نردیک های غروب ، یاد زنش افتاد . گفت تکه آخر روز را در کیفم می گذارم تا برای زنم ببرم .

    به خانه که  رسید ،   کیفش را  باز کرد ، هیچ چیز در کیف  نبود.

    زنش در آشپزخانه ، داشت میز شام را می چید .

 

 

 

 

 

نظرات ()



یک جفت چشم
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/٢/٢٢

 

 

   جوان  ، اولین بار بود که می حواست دزدی کند  . در ایستگاه تاکسی ایستاد ، کیف بول بغل دستی از جیبش بیرون زده بود ، به آرامی کیف را برداشت  . کمی از آنجا دور شد .  در کیف را باز کرد ، یک جفت چشم افتاد کف دستش ، چشم ها گرم بود ند و داشتتند نگاهش می کردند. تنش شروع کرد به لرزیدن .  چشم ها را داخل کیف گذاشت و به طرف ایستگاه برگشت ، هنوز نوبت صاحب کیف نرسیده بود . کیف را به طرف او دراز کرد و با صدایی که از ته گلویش در می آمد ، گفت :

                                                        "شما کیفتان را گم نکرده اید ؟ "

صاحب کیف ،  متعجب نگاهش کرد ، کیف را برداشت وداخل جیبش گذاشت .

جوان ، در حالی که هنوز دستانش گرم بود ،  ار آنجا دور شد .

نظرات ()



معامله / قبرهای پر از گل
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/۱/٢٧

معامله 

 با مهمان های خارجی ، جلسه داشت . جلسه در مورد افتتاح  شعبه ای تازه از  فروشگاهای زنجیره ای اش  در دوبی بود .

   بعد از اتمام جلسه ، از دفتر بیرون آمد . به طرف دستشویی رفت ، کف دستشو یی  لیز بود ، نتوانست خود را کنترل کند و با سر  افتاد روی زمین .

   یکی از کارگرانش ، به او نزدیک شد . دستش را گذاشت روی نبض  گردن او  و در حالیکه  لبخند زهر آلودی می زد ، گفت  :  خوب ! یکی از فروشگاهایت را با عزراییل معامله می کردی !

   

قبرهای پر از گل

 

غروب روز جمعه ، مثل همه جمعه های دیگر ، مرد با یک دسته گل به خانه آمد .

زن ، گلدان رنگ و رو رفته را ،  پر از آب کرد و گل ها را در گلدان گذاشت .

 

زن ، نمی دانست شوهرش جمعه ها ، در بهشت زهرا ، کارگری می کند !

 

 

نظرات ()



الو ! من هابیل را کشته ام
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸٩/۱/٢٢

 

 

 

    قابیل ، برادرش را کشت . چون   پی برد  برادرش ،  عاشق دختر همسایه است .

    قابیل هم عاشق دختر همسایه بود .  اما برادر ،  این را نمی دانست .

   قابیل ،  برادرش را که کشت ،  پرده را کناری زد ،  دختر همسایه در حیاط خانه شان روی نیمکت نشسته بود . قابیل نگاهش کرد . دلش مثل همیشه نلرزید . نگاهی به جسد برادرش انداخت ، دلش لرزید . یک لحظه مکث کرد و بعد دیوانه وار به طرف تلفن دوید . تلفن را برداشت ، به پلیس زنگ زد و در حالی که گریه می کرد ، گقت :  

                                                            الو ! من هابیل را کشته ام .

 

نظرات ()



پدر و پسر
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸۸/۱٢/٢٠

 

    پدر ،عصا زنان  وارد مجلس شد و همانجا روی اولین صندلی خالی نشست .  دربین آن همه جمعیت ، فوری چشمش افتاد به پسرش . دلش برای پسرش ضعف رفت و زیر لب زمزمه کرد : 

" نگاش کن ، توی اون کت وشلوار مشکی ، مثل نگینی  بر پیشانی مجلس می درخشه . چه فهم و کمالاتی داره . چه خوب با مردم می جوشه ... ! "

   همان لحظه ، پسر ، پدرش را از دور دید و با خودش گفت : "   پدر من ، دست  از این شلوار پیله ای عهد بوقش ، بر نمی داره .  آداب و معاشرت هم که بلد نیست . برای آدم آبرو نمی ذاره ! "

 

 

نظرات ()



عدم همکاری !!
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸۸/۱٢/۱٦

    

شیر آب را باز کرد ،

آب قطع بود .

روبرویش ، کاغذی را به دیوار زده بودند که رویش نوشته  شده بود :

" از شما که در تمیز نگه داشتن  این محیط با ما همکاری می کنید ، متشکریم "

 

کاغذ را از روی دیوار برداشت ، خود را با آن تمیز کرد ؛

                                                       و از  بنجره انداخت بیرون .

 

 

 

 

نظرات ()



یک مکالمه معمولی
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸۸/۱٢/۱٠

   تلفن زنگ زد . سوسن ، گوشی را برداشت . دوستش ماریا ،  بود .  بعد از سلام وعلیک ، ماریا برسید : " راستی !  ثریا را یادت هست  ؟ همکلاسی دوره دبیرستانمان  که بعد از دبیرستان رفت دانشگاه ؟

سوسن گفت :

" آره بابا! چند سالیه همسایه دختر عمه ام ایناست . یه حوری می گی رفت دانشگاه ، انگار اتم رو شکافته! دانشگاه  ، رشته تاریخ قبول شده دیگه . آخه برای خواندن تاریخ ، آدم خودش را چهار سال معطل می کنه . من کل تاریخ ایران ،  از هخامنشی تا بهلوی را در یک جلد کتاب ، توی یک هفته خواندم . حالا چی می خواستی بگی ؟"

ماریا گفت : "  دیروز ، توی یه مهمانی دیدمش . ازدواج کرده . "

سوسن گفت : " آره خبر دارم . "

ماریا گفت  : " شوهرش هم دکتره . "

سوسن گفت : یه جوری می گی دکتره ، انگار جراح قلبه . دکتر عمومیه دیگه . تازه شنیدم ده سال هم از ثریا بزرگتره . اگه من می خواستم از این شوهرها بکنم تا حالا نوه هم داشتم . "

ماریا گفت :   " راستی ... وبعد مکث کرد .

سوسن گفت : چی می خواستی بگی .؟

ماریا گفت  : هیچی ، هیچی ! کاری نداری ، خداحافظ .

 

نظرات ()



باور
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸۸/۱٢/۸

 

 

  

مرد  ، کنار دختر cd فروشی که فقط هشت سال دارد، ترمز می کند   و می گوید :

 

"  یک خیابان بایین تر یک نفر هست که همه cd هایت را یک  جا می خرد . می خواهی تو را به آنجا ببرم  ؟ "

دختر ، باور می کند  ،  سوار می  شود و با او  می رود .

 

 

 

 

نظرات ()



گشتیم نبود
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸۸/۱۱/٢٩

تغییر

 

سوار بر ماشین ، وارد کوچه قدیمیشان شد  . هنوز همه چیز مثل قدیم بود .

یاس ها روی دیوارهای کاه گلی  ریخته بودن . کوچه در عطر یاس موج می زد . هیچ چیز تغییر نکرده بود  .

داشت با خودش فکر می کرد : " اما  انگار یک چیز  مثل قدیما نیست "  که دید   یک نفرشبیه خودش  در آیینه ماشین نگاش می کنه!

 

ملول از دیو و دد

 

چند صد سال بعد ، مردی ملول از دیو دد، با چراغی در دست ، به دنبال انسان  می گشت .  یک کامیون از کنازش رد شد ، در نور چراغ دید که رویش نوشته است  : " نگرد ، نیست . گشتیم ، نبود ."

نظرات ()



آیینه
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸۸/۱۱/٢٥

به همین سادگی 

 

   دزد ، با شاه کلیدش ، در را باز کرد . به محض این که برق را روشن کرد ، صدایی گفت : کیه ؟

دزد تعجب کرد . طبق آمار او ، امشب  ، هیچکس نباید در این خانه باشد. صدا از  آشپزخانه بود . دزد چاقویش را در آورد و آرام  وارد آشبزخانه شد. پیر مردی  نحیف ، در آنجا مشغول غذا خوردن بود . دزد ،  زیر لب گفت : " پس ، اونها ،  این را با خودشان نبردن! "  پیر مرد ،  چشمش که به دزد افتاد ،  با تعحب آمیخته با ترس گفت : تویی ؟!  اینجا چکار می کنی ؟!

    دزد ،  جلو رفت ، پیرمرد را روی صندلی هل داد،  سر پیر مرد ، محکم  به دیوار خورد و افتاد روی زمین و بی صدا مرد !  دزد ، بی تفاوت نگاهی به او انداخت و بعد وارد اتاق خواب شد ، در گاو صندوق را باز کرد ، تمام طلاها و سکه ها را ، ریخت  داخل  جیبش  . موقعی که از اتاق خواب برمی گشت  ، به آشبزخانه رفت ،  بی آن که به قربانی نگاه کند  ،  در یخچال را بازکرد ، مفداری غذا در بشقاب ریخت ، داخل مایکرفر،‌ گرمش کرد . غذا را خورد وخانه را ترک کرد. 

 

 

آیینه

 

بعد از این که آرایشگر ، موهایش را رنگ کرد ،  در  آیینه خودش را نگاه کرد . این رنگ را دوست نداشت ، اما شوهرش ، گفته بود موهای طلایی دوست دارد . یادش آمد ،  وقتی ازدواج نکرده بود ، همیشه دوست داشت موهایش را کوتاه کند ؛ اما پدرش موهای بلند ، دوست داشت .

نظرات ()



 
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸۸/۱۱/٧

 

متواضع

 هر بار که سلامش  می کردم ، متواضعانه ، دستش را به روی سینه اش می گذاشت و می گفت : سلام از ما .

یک بارکه  یادم رفت سلامش کنم ،

یک لنگه ابرویش را بالا انداخت ، نگاهی به من کرد و طلبکارانه  ، گفت : علیک سلام .

پنهان

 

خانه اش آماده شده بود . خانه ای بسیار بزرگ بود ، در یکی از بهترین نقاط شهر .

وسط خانه ایستاده  بود و  با شادی ، وسعت خانه را نگاه می کرد .

" نزول خوار" ، کوچکی روحش را می خواست در این خانه ی بزرگ و در این نقطه ی شهر ،  پنهان کند .

 

دارا و ندار

 

     سال ها ، به عنوان بایگان ، در یک شرکت کار کرده بود .

    حالا ، بعد از بازنشستگی  ، هنوز مستاجر بود و  هیچ نداشت ، غیر از یک ماشین ومقداری پول در بانک .

   پس ، به زنش گفت : " ما که نمی تونیم اینجا ، صاحب خانه  بشیم ، بیا برگردیم دهمون ، با پولی که داریم ، در زمین کوچکی که از پدرم به ارث برده ام ، خانه ای بسازیم و اونجا زندگی کنیم ."

زنش  ،  قبول کرد .

   آنها ، در کنار خانه های قدیمی هم ولایتی هایشان ، خانه ای نو ساختند وبه آنجا اسباب کشی کردند .

اما روستایی ها ،  آن ها را دوست نداشتند. چون آنها خانه ای نو ، ماشین و پول داشتند . حتی دیگر لهجه هم نداشتند !

 

 

    ماهی و گربه

 

در حین بازی دست یکی از بچه ها خورد به تنگ ماهی، تنگ ماهی شکست ، ماهی افتاد روی فرش . گربه خانگی دوید ، ماهی را  به دندان گرفت و گذاشت  داخل  لیوان بر از آبی که  روی عسلی بود..

 

   گربه ،  با خودش گفت :"  الان سیرم ، بهتره  توی آب بمونه تا وقتی گرسنه شدم ، یه ماهی تازه دم دستم باشه "

 

خسرو وشیرین  

 

    شیرین ، بعد از آن که ا شعار نظامی را  خواند . به امید آن که خسرو یی ، او را  ببیند ودلباخته اش شود ،  رفت تا اندام سیمینش را در چشمه بشوید . اما کمی آن سو تر ، در نخجیر گاه  ، صدای قهقهه خسرو ، فرهاد وبهرام ، وحلقه های دود ، در هم پیچیده بود .

 

نظرات ()



خوشبختی همین نزدیکیست
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸۸/۱۱/۳

 

 

اکبر آقا به خانمش زنگ زد و گفت : " زری جون ،  من دو تا کوچه پا یین تر ،  از تلفن عمومی دارم بهت زنگ می زنم . ماشین را خریدم ودارم می یام "

زری جون  گفت : " الهی قربونت برم . مبارک باشه . حالا چی خریدی ؟ "

اکبر آقا گفت : " یه پیکان مدل شصت وبنچ . ماشین نگو ! عروس بگو !  بیست سال از عمرش گذشته ، اما انگار همین الان از کار خانه در اومده ."

زری جون ،  گفت : زود بیا ، من و بچه ها ، الان  با منقل اسفند می آییم دم در .

اکبر آفا که رسید دم در ، بچه ها و مادرشان هل هله کنان از او و ماشینش استقبال کردند . زری جون ،  دوتا تخم مرع گذاشت زیر چرخ ماشین و گفت ": بترکه چشم حسود  . بعد  ، روی ذغال قرمز  منقل ، اسفند ریخت ودور تادور ماشین را با منقل گشت وگفت :  بترکه چشم حسود .

اکبر آقا گفت : حالا همه بشینید توی ماشین ، تا یه گشتی توی شهر بزنیم .

 بچه ها ومادرشان ، با سرو صدا ،  سوار ماشین شدند .

 

---------------------

 

 

یک ساعت بعد ، وقتی برمی گشتند بچه ها و مادرشان ، با همان شادی و سرو صدا  داشتند ماشین را هل می دادند.

 

نظرات ()



آبرو
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸۸/۱٠/٢۳

   

زن ، برای این که در عروسی خواهر شوهرش ، آبرو داری کند ، مقدار زیادی پول قرض کرد و  طلا خرید . شوهر زن وقتی ماجرا را فهمید،  سکته کرد و مرد .

زن برای این که آبرو داری کند ،  همه  طلاها را فروخت تا مجالس ختم  آبرومندانه ای  را برای شوهرش برگزار کند .

 

 

نظرات ()



کلاه
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸۸/۱٠/٢۱

   خریدار ، کفش را پسندید و قیمتش را  از فروشنده پرسید. کفش بیست هزار تومان قیمت داشت . اما فروشنده که  پی برده بود این مشتری ، اهل چانه زدن است ، چهل هزار تومان قیمت داد.  

   خریدار ، چانه زد و فروشنده ، هر بار پنج تومان تخفیف داد . وقتی به  قیمت بیست وپنج تومان رسید ، گفت : دیگر کم تر از این نمی توانم بدهم . به جان بچه ام این قیمت خریدش است .

              خریدار،  بیست وپنج تومان به فروشنده داد، کفش را برداشت  و با خوشحالی مغازه را ترک کرد .

نظرات ()



کار مهم
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸۸/۱٠/۱٥

مرد به زنش گفت برای کار مهمی پول لازم دارد . زن تمام طلاهایش را فروخت و پولش را به مرد داد .

مرد دو روز آفتابی نشد .

روز سوم که آمد حلقه ای تازه در انگشتانش بود .

نظرات ()



هجران
نویسنده: عاطفه حجازی - ۱۳۸۸/٩/٢۸

 

مجنون ، از طرف شرکت عامری و شرکا ، برای یک سفر کاری ، یک ماه به کشور همسایه رفت . آنجا برای این که مبادا  دلتنگی برای لیلی ، اورا از خدمت صادقانه  باز بدارد ،  با یک خانم زیبا همخانه شد. در پایان سفر ، هدیه ای هم برای لیلی خرید و در اولین ملاقات به او گفت : " از دوریت شب و روز نداشتم."

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »