ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٧  

 

متواضع

 هر بار که سلامش  می کردم ، متواضعانه ، دستش را به روی سینه اش می گذاشت و می گفت : سلام از ما .

یک بارکه  یادم رفت سلامش کنم ،

یک لنگه ابرویش را بالا انداخت ، نگاهی به من کرد و طلبکارانه  ، گفت : علیک سلام .

پنهان

 

خانه اش آماده شده بود . خانه ای بسیار بزرگ بود ، در یکی از بهترین نقاط شهر .

وسط خانه ایستاده  بود و  با شادی ، وسعت خانه را نگاه می کرد .

" نزول خوار" ، کوچکی روحش را می خواست در این خانه ی بزرگ و در این نقطه ی شهر ،  پنهان کند .

 

دارا و ندار

 

     سال ها ، به عنوان بایگان ، در یک شرکت کار کرده بود .

    حالا ، بعد از بازنشستگی  ، هنوز مستاجر بود و  هیچ نداشت ، غیر از یک ماشین ومقداری پول در بانک .

   پس ، به زنش گفت : " ما که نمی تونیم اینجا ، صاحب خانه  بشیم ، بیا برگردیم دهمون ، با پولی که داریم ، در زمین کوچکی که از پدرم به ارث برده ام ، خانه ای بسازیم و اونجا زندگی کنیم ."

زنش  ،  قبول کرد .

   آنها ، در کنار خانه های قدیمی هم ولایتی هایشان ، خانه ای نو ساختند وبه آنجا اسباب کشی کردند .

اما روستایی ها ،  آن ها را دوست نداشتند. چون آنها خانه ای نو ، ماشین و پول داشتند . حتی دیگر لهجه هم نداشتند !

 

 

    ماهی و گربه

 

در حین بازی دست یکی از بچه ها خورد به تنگ ماهی، تنگ ماهی شکست ، ماهی افتاد روی فرش . گربه خانگی دوید ، ماهی را  به دندان گرفت و گذاشت  داخل  لیوان بر از آبی که  روی عسلی بود..

 

   گربه ،  با خودش گفت :"  الان سیرم ، بهتره  توی آب بمونه تا وقتی گرسنه شدم ، یه ماهی تازه دم دستم باشه "

 

خسرو وشیرین  

 

    شیرین ، بعد از آن که ا شعار نظامی را  خواند . به امید آن که خسرو یی ، او را  ببیند ودلباخته اش شود ،  رفت تا اندام سیمینش را در چشمه بشوید . اما کمی آن سو تر ، در نخجیر گاه  ، صدای قهقهه خسرو ، فرهاد وبهرام ، وحلقه های دود ، در هم پیچیده بود .

 


کلمات کلیدی:
 
خوشبختی همین نزدیکیست
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳  

 

 

اکبر آقا به خانمش زنگ زد و گفت : " زری جون ،  من دو تا کوچه پا یین تر ،  از تلفن عمومی دارم بهت زنگ می زنم . ماشین را خریدم ودارم می یام "

زری جون  گفت : " الهی قربونت برم . مبارک باشه . حالا چی خریدی ؟ "

اکبر آقا گفت : " یه پیکان مدل شصت وبنچ . ماشین نگو ! عروس بگو !  بیست سال از عمرش گذشته ، اما انگار همین الان از کار خانه در اومده ."

زری جون ،  گفت : زود بیا ، من و بچه ها ، الان  با منقل اسفند می آییم دم در .

اکبر آفا که رسید دم در ، بچه ها و مادرشان هل هله کنان از او و ماشینش استقبال کردند . زری جون ،  دوتا تخم مرع گذاشت زیر چرخ ماشین و گفت ": بترکه چشم حسود  . بعد  ، روی ذغال قرمز  منقل ، اسفند ریخت ودور تادور ماشین را با منقل گشت وگفت :  بترکه چشم حسود .

اکبر آقا گفت : حالا همه بشینید توی ماشین ، تا یه گشتی توی شهر بزنیم .

 بچه ها ومادرشان ، با سرو صدا ،  سوار ماشین شدند .

 

---------------------

 

 

یک ساعت بعد ، وقتی برمی گشتند بچه ها و مادرشان ، با همان شادی و سرو صدا  داشتند ماشین را هل می دادند.

 


کلمات کلیدی:
 
خوشبخت و گل سرسبد
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳  

    خوشبخت 

 مادر مدیر عامل که مرحوم شد . بعد از خاک سپاری ، آ قای  مسعودی ،  منشی مدیر عامل ، خودش را روی قبر مرحومه انداخت و  گفت : مادر ، کاش من جای شما می مردم .  

   چند روز بعد ،  حقوق مسعودی اضافه شد و یک هفته هم به مرخصی تشویقی رفت . وقتی برگشت ، مدیر عامل عوض شده بود و قرار بود مدیر عامل جدید ، تا یک ساعت دیگر  وارد شرکت شود  . مسعودی ، با تلفن ، یک گوسفند چاق و چله ، سفارش  داد . و وقتی گوسفند را جلوی پای مدیر عامل جدید می کشت به او گفت : جانم فدای قدم های مبارکتان باد!

  همان روز ، مدیر عامل ،  شخصی را که  به عنوان منشی با خودش آورده  بود ، به شرکت قبلی برگرداند و با اطمینان ، کارها را به مسعودی سپرد .

 

                          اصولا آقای مسعودی آدم خوشبختی بود   

گل سرسبد

 

زن ، برای این که در عروسی خواهر شوهرش ، آبرو داری کند و گل سر سبد جاری هایش باشد ، مقدار زیادی پول قرض کرد و  طلا خرید . شوهر زن وقتی ماجرا را فهمید،  سکته کرد و مرد .

زن برای این که آبرو داری کند ،  همه  طلاها را فروخت تا مجالس ختم  آبرومندانه ای  را برای شوهرش برگزار کند .

 

 


کلمات کلیدی:
 
کلاه
ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۱  

   خریدار ، کفش را پسندید و قیمتش را  از فروشنده پرسید. کفش بیست هزار تومان قیمت داشت . اما فروشنده که  پی برده بود این مشتری ، اهل چانه زدن است ، چهل هزار تومان قیمت داد.  

   خریدار ، چانه زد و فروشنده ، هر بار پنج تومان تخفیف داد . وقتی به  قیمت بیست وپنج تومان رسید ، گفت : دیگر کم تر از این نمی توانم بدهم . به جان بچه ام این قیمت خریدش است .

              خریدار،  بیست وپنج تومان به فروشنده داد، کفش را برداشت  و با خوشحالی مغازه را ترک کرد .


کلمات کلیدی:
 
کار مهم
ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٥  

مرد به زنش گفت برای کار مهمی پول لازم دارد . زن تمام طلاهایش را فروخت و پولش را به مرد داد .

مرد دو روز آفتابی نشد .

روز سوم که آمد حلقه ای تازه در انگشتانش بود .


کلمات کلیدی:
 
جاوید
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳٠  

 

به جاوید ،  گفتم : از طرف شرکت پنجره سازی خاور میانه ،  با مبلغ قابل توجهی ، به من ، پیشنهاد  طراحی واجرای یک پروژه داده شده است.  پرسید : قبول کرده ای ؟ گفتم : هنوز نه!  گفت : پیشنهاد می کنم نپذیری . مسئولین این شرکت را می شناسم، آدم های کلاه برداری  هستند .

اما  من بعد از تحقیقات فراوان تصمیم گرفتم پروژه را بپذیرم .

یک روز صبح ،  زنگ زدم به مسئول پروژه های شرکت وگفتم : امروز ، برای بستن قرار داد می آیم .

او گفت : متاسفم .  چند روز پیش آقای جاوید  به اینجا آمدند و با مبلغی کمتر از آنچه  که به شما پیشنهاد کرده بوددیم ، قرارداد بستند وکار را شروع کردند !!


کلمات کلیدی:
 
هجران
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۸  

 

مجنون ، از طرف شرکت عامری و شرکا ، برای یک سفر کاری ، یک ماه به کشور همسایه رفت . آنجا برای این که مبادا  دلتنگی برای لیلی ، اورا از خدمت صادقانه  باز بدارد ،  با یک خانم زیبا همخانه شد. در پایان سفر ، هدیه ای هم برای لیلی خرید و در اولین ملاقات به او گفت : " از دوریت شب و روز نداشتم."

 


کلمات کلیدی:
 
کودکی
ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۳  

   خواهر کوچیکه  ، به برادرش که کمی از او بزرگتر بود ، گفت  :

    " داداش ! نگاه کن ! مورچه ها ، کنار دیوار صف کشیدن  . یه وقت نیان ما رو بخورن ! بیا بکششون .

برادرش جواب داد :

 " نه !  گناه دارن ! شب که بابا اومد می گم  دم  لونه شون سم بریزه تا دیگه نیان بیرون ! "

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
گوشواره
ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳  

 

   زن ، به شوهرش برای  سالگرد ازدواجشان ،  سفارش گوشواره داده بود . شوهر ، گفته بود بول ندارد و زن قهر کرده بود .

 

   غروب روز سالگرد ازدواجشان ، مرد ،  وقتی وارد خانه شد ، مشتش را در کف دست زن باز کرد . زن ، نگاه کرد و با خوشحالی گفت : وای ! چه گوشواره قشنگی !

و کمی مکث کرد و برسید: تو که بول نداشتی ؟!

مرد ، بی اراده زیر لب گفت : دزدیدم .

زن ، ناباورانه خندید و گفت : شوخی نکن . راستش را بگو .

مرد ، لبخند تلخی زد وبا صدای لرزانی گفت: شوخی کردم بابا ! از یکی طلب داشتم ، با هزار بدبختی بول را از او  گرفتم تا این هدیه را برایت بخرم .

زن ، گوشواره را به گوشش آویخت.


کلمات کلیدی:
 
حسرت
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱  

    خیلی اتفاقی ، بعد از سیزده سال ،  در یک فروشگاه زنجیره ای ، همدیگر را دیدند.

 سارا عینکش را جابه جا کرد و به سوسن گفت : ماشالله چه خوب موندی ؟

سوسن گفت : اما تو کمی شکسته شدی !

سارا گفت : خیلی وقته ندیدمت !

سوسن گفت : بعد از این که از دبیرستان فارغ التحصیل شدم . با پسر همسایمون که یه آژانس هوابیمایی داشت ، ازدواج کردم . الان هم ، یک دختر و  یک پسر دارم .

سارا،  به  بچه های سوسن  که دور وبرش می پلکیدند نگاهی کرد وبا خودش گفت : اگه من هم ازدواج کرده بودم . الان اطرافم پر از شور و هیجان بود .

سوسن پرسید : تو بعد از دبیرستان چکار کردی ؟!

سارا گفت : من تا مقطع دکترا ادامه تحصیل دادم و الان دارم کار می کنم . هنوز هم ازدواج نکردم .

سوسن باخودش فکرد :

خوش به حالش ! اگر من هم درس خوانده بودم ، شاید انقدر زود ازدواج نمی کردم و گرفتار بچه وشوهر نمی شدم . شاید هم الان خانم دکتر بودم ! 


کلمات کلیدی:
 
گل سرخ
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٢  

 

 

  پسرک   ،  با یک دسته گل سرخ ،  کنار   پنجره ی ماشین ، ایستاد .

دختر ، شیشه را   پایین کشید و  گفت : یک شاخه بده .

پسرک یک شاخه گل  جدا کرد .

دختر ، گل را برداشت ،  شیشه را بالا کشید و   بی آن که   قیمتش را بپردازد ،  رفت .

 


کلمات کلیدی:
 
گفتمان
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٠  

زن گفت : امروز یه سرویس طلا دیدم ، خیلی قشنگه ! النگوها و گردنبندم رو میدم ،  اون رو می خرم

مرد گفت : خوبه ! راستی نتیجه مسابقه فوتبال چی شد ؟ تلویزیون نگاه نکردی ؟

زن گفت : فکر کنم مساوی شدن . البته النگوها وگردنبندها رو هم بدم  باید بیست تومن هم بذارم روش .    

مرد گفت : ای بابا ! عرضه نداشتن یه گل بزنن !

زن گفت : طلاش خیلی خوش ساخته .

 مرد گفت :

تلویزیون را روشن کن ، ببینم اخبار ورزشی در مورد بازی امروز چی می گه؟

زن تلویزیون را روشن کرد .

 


کلمات کلیدی:
 
فیلم ! تنها فیلم!
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٦  

چند روز بیش یه ریسک کردم و از طریق اینترنت 15 تا دی وی دی شامل 150فیلم شاهکار سینما را سفارش دادم.  فیلم ها را که وصول کردم در کمال ناباوری دیدم همه فیلم ها کیفیتشان عالیست . و الان کلی خوشحالم .

 

سریال فرار از زندان را هم ماه گذشته دیدم / خیلی محشره . اگر وقت کردید ببینید . اونوقت از هرچی فیلم وطنیه بیزار می شید . البته تا زمانی که مردم با این همه اشتیاق سریال های آبکی تلویزیونی را بی گیری می کنند ، کارگردان های ما هم با همان اشتیاق فیلم های آبکی می سازند . 

 

////////

چند روز یش  به اتفاق دخترم از کنار سینما عصر جدید رد می شدیم ، هوس کردیم بریم سینما وفیلم کتاب قانون رو ببینیم .  دم گیشه متوجه شدیم نیم ساعت دیر رسیدیم ، اما در سالن بعدی ، فیلم بی پولی داشت شروع می شد . بلیط گرفتیم و رفتیم بی پولی را دیدیم . فیلم که تموم شد دخترم  پرسید به نظرت چه جور فیلمی بود . گفتم بدترین فیلم ها هم توی سینما و روی

برده بزگ  ، کشش دارن!

 

 


کلمات کلیدی:
 
سیب
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٥  

 

 

زنگ خانه به صدا در آمد .

حوا دوید در را باز کرد .

 آدم با یک جعبه سیب پشت در بود !

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
داستانک
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٥  

لیلی ، که به همراه خانواده اش برای استقبال از خانواده خواستگار  ، به دم در رفته بود . رو به مادر مجنون  ، گفت : سلام . خوب هستین ؟

مادر مجنون با خودش گفت : چه بد ! این دختر ، نوک زبونی حرف می زنه !

مجنون که مدت ها بود دختر را دوست داشت با خودش گفت : چه شیرین حرف می زنه این لیلی ! مادرم حتما خیلی خوشش می یاد.


کلمات کلیدی:
 
وقتی همه خوابیم و گفتگو با سایه
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٧  

    فیلم وقتی همه خوابیم را دیدم . با آنکه فیلم های بیضایی را بسیار بسیار دوست دارم ، مخصوصا باشو / ومسافران را . اما این فیلم از همان دقایق اول کسل کننده به نظر می رسید . وقتی فیلم تمام شد اولین چیزی که به نظرم رسید این بود که بیضایی فیلمی ساخته بود برای انتقام گیری از تهیه کننده ای خاص .  فیلم / فقط به درد تعدادی از اهالی سینما می خورد . ضمن آن که خانم شمسایی همان بازی فیلم سگ کشی را ارائه داد ونتوانست بازی متفاوتی داشته باشد.

 

    فیلم گفتگو با سایه / ساخته سینایی / که چند سال بیش ،  ساخته شده بود را هم دیدم  . سینایی در این فیلم  خودکشی هدایت را  به دلباختگی وی  به دختری فرانسوی ، به نام ترزا نسبت داده بود ، که به نظر کمی دور از انصاف به نظر می رسد. آلبته از بخش هایی از فیلم که در مورد تاثیر بذیری هدایت  از فیلم های مطرح آن روزگار / بود  خیلی خوشم آمد . موضوع تازه ای بود که جای دیگری با آن برخورد نکرده بودم .


کلمات کلیدی:
 
پادشاه فصلها پاییز !
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱  

 


کلمات کلیدی:
 
جهار داستانک
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱  

عشق

 

  دختر با دلی گرفته  کنار پنجره ایستاد . پنجره را  بخار گرفته بود   . دختر روی بخارها ،  درشت نوشت : "عشق " و از لابلای عشق بیرون رو نگاه کرد . صدای بازشدن در اومد  . دختر، با واهمه عشق رو پاک کرد و از کنار پنجره رد شد  .

 

جدول

 

   زن و مرد کنار شومینه نشسته بودند . مرد به چشم اندار قشنگ بیرون پنجره نگاه می کرد . زن مدادی در دست و مجله ای روی پاهاش بود . تلویزیون داشت از کشته های افغان در یک بمب گذاری ،  فیلمی را نشان می داد . زن از مرد پرسید : قلم فرنگی ؟ دو حرفه ، دومش هم نونه . چی می شه ؟

فال

 

   مرد،  خسته روی صندلی اتوبوس نشست. تمام روز را به رستورانها ، مغازه ها و هر جایی که ممکن بود کارگر بخوان سر زده بود . یک هفته بود دنبال کار می گشت . اما کاری پیدا نمی شد . یک هقته بود به همراه خانواده اش ، فقط  نون و چایی خورده بودن . جوانی که بغل دستش نشسته بود ، داشت فال هفته می خواند . مرد از گوشه چشم فال خودش رو خوند :

"وقتی اوضاع اقتصادی تو خوب است اینهمه تلاش و کوشش برای چیست؟! چیزهای مهمتر از کار و پول وجود دارد که تو باید آنها را هم در برنامه زندگی‌ات دخیل کنی ."

    اتوبوس از کنار یک ساندویچی رد شد ، مرد احساس کرد سرش داره گیج می ره .

 

تصادف

 

    زن ، در جاده اصلی می راند . مردی با ماشینش از فرعی اومد وخورد  به ماشین زن .

زن ومرد از ماشین اومدن پایین . مرد با عصبانیت گفت : خانم محترم ! رانندگی بلد نیستی ، پشت ماشین نشین .  زن گفت : آقا گویا شما از فرعی اومدید !؟

مرد گفت : اصلا من با زن جماعت حرف ندارم . اهل منطق نیستن . زنگ بزن شوهرت بیاد !

زن خندید . مرد گفت : می خندی ؟ اگه مرد بودی می دونستم چه جوابی بهت  بدم.

زن عصبانی شد و گفت : تو هم اگه یه جو مردونگی داشتی ، می دونستم چه جوابی بهت بدم . و موبایلش رو برداشت و گفت:  زنگ می زنم پلیس بیاد .

 

مرد پرید پشت ماشینش و صحنه رو ترک کرد .

زن حتی فرصت نکرد شماره ماشین مرد رو یاد داشت کنه .

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
داستانک / اعتیاد
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳٠  

یک نخ سیگار برداشت ، توتونش رو خالی کرد ، حشیش  بار زد و نشست پای تلویزیون. کانال ها رو عوض کرد . در یکی از کانال های تلویزیون ، پدرش که یک روانشناس بود ،  داشت در مورد " نقش خانواده درپیشگیری از  اعتیاد فرزندان " صحبت می کرد !


کلمات کلیدی:
 
دریغ
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٢  

تکیه بر آرامش تن داده ام من،  ای دریغ

داده ام دیری به پوچی ،  آه ، من تن ، ای دریغ

"روزها را در قمار زندگانی باختم"

چتر زردی از بطالت بر سر خود ساختم

گریه از چشمم نمی آید به هنگام دعا

از بهار عاطفه بویی نمی آید چرا؟

کاش یک شب عشق ازقلبم  سراغی می گرفت

کاش قلب من سراغ کوچه باغی می گرفت

کاش می شستم دلم را در نسیم صبحگاه

کاش باران می گرفت از من سراغی گاه گاه .....

عاطفه حجازی بهمن ۶٩


کلمات کلیدی:
 
داستانک
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳  

جنس بد !

  مرد و زنش در رستوران نشسته بودند . زنی از در وارد شد . مرد به زنش گفت : نگاش کن قیافه ش داد می زنه  دنبال مشتری می گرده . زنش که محو تماشای مرد چهار شانه ای بود که پشت صندوق نشسته بود ، برگشت وبه زنی که وارد شده بود نگاهی انداخت و گفت : از کجا فهمیدی ؟ مرد گفت : من با یه نگاه جنس بد رو از جنس خوب تشخیص می دم .

  زن بی تفاوت برگشت و دوباره به مرد صندوق دار که قد بلند و چشم های سبزی داشت ،  نگاه کرد . مرد صندوق دار براش خندید ، زن هم با نگاهی نوازشگرانه جوابش را داد .

                              شوهر زن ،  داشت زن تنها را می پایید .


کلمات کلیدی:
 
داستانک
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩  

درخت

 

زیر یک درخت ، روبه روی هم نشسته بودند .

 

یکی از آن دو ، از دیگری پرسید :

" تو ، قبل از من ، کسی رو دوست داشتی ؟

  جواب شنید :

" آره دوست داشتم !"

اونی که سوال کرده بود ، ابرو در هم کشید .

و دوباره شنید :

" ولی وقتی تو رو دیدم ، فهمیدم  هر بار کسی رو دوست داشتم ،

                                                        تو رو دوست داشتم "

 

درخت کمی سبز تر شد .


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٠  

فقط یک بسته

 

پشت چراغ قرمز ، دختر آدامس فروش ، انگشت سبابه اش را خم کرد وبه شیشه ماشین کوبید وگفت :

"خانوم ، تورو خدا بخر ، فقط یک بسته. خواهش می کنم."

زن صدای دخترک را نشنید و به ساعتش نگاه کرد وزیر لب گفت : " دیر شد . "

 

زن ، روز گذشته ، ویلایی را در لواسان پسندیده بود و الان داشت می رفت آن را بخرد .


کلمات کلیدی:
 
داستانک
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۸  

خواب

 

حاجی فیروز توی کوچه ها می خوند ،

بلند شدم پنجره را باز کنم که ناگهان  خواب  با طنازی از راه رسید و دستهام رو گرفت و من رو با خودش برد .

و حالا ،  زمستانی دوباره و پنجره های غبار گرفته.

 


کلمات کلیدی:
 
داستانک
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٩  

پروانه

 

پروانه ، از کنار خانه ای می گذشت که   از پشت پنجره ، یک گل سرخ دید . با اشتیاق پر زد و رفت توی اتاق ، روی گل نشست . اما گل ، مصنوعی بود . پروانه ، دلش گرفت .

در خانه ، یک زن و یک مرد ، خشمناک ، روبروی هم ایستاده بودند وصدای فریاد آنها ، با هم قاطی شده بود .

 پروانه ، تا آمد پر بزند و از پنجره  برود  بیرون ، مرد مشتش را بلند کرد تا زن را بزند ، زن سرش را عقب کشید . مشت مرد خورد به پروانه .

پروانه ،  پرش شکست و افتاد روی زمین . زن ،  پروانه را ندید و پایش را گذاشت روی پروانه.

 


کلمات کلیدی:
 
داستانک
ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٧  

گلیم

 

گل اندام   ،  سیزده   سال بیشتر نداشت که شوهرش دادند . شوهرش که کارگاه گلیم بافی داشت ،  او را از فردای روز عروسی ، پشت دار گلیم نشاند.

گل اندام که  از دریچه ی کارگاه ،  صدای بازی وشادی هم سن وسال هایش را در کوچه ، می شنید ،  با چشم های زمرد ینش اشک می ریخت واشک هایش در تارو پود گلیم ، فرو می رفت .

پس از آماده شدن گلیم ،  شوهرش آن را زیر پای خود انداخت ،  بی آنکه بداند چرا گلیم ، تماما به رنگ زمرد است .

 


کلمات کلیدی:
 
داستانک
ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٥  

مجنون شیرین

 

چند روزی بود که بچه های محل ، مجنون صدایش می کردند ، چون عاشق لیلی ، دخترهمسایه شان شده بود .

یکی از همین روزها ، در خانه ی  لیلی را زد و به پدر لیلی گفت :

" من مجنونم  . پیشه ای ندارم غیر از عاشقی . هیچ ندارم ، غیر از قلبی عاشق . آمده ام به خواستگاری دخترتان لیلی . "

  پدر لیلی ، در را مجکم به روی او بست .

  قلب نازک محنون شکست !

  در راه برگشت ، شیرین ، همسایه لیلی را دید . شیرین برایش لبخند زد ،

 قلب مجنون یک لحظه از حرکت باز ایستاد .

به دنبال شیرین راه افتاد وبا خود زمزمزمه کرد:

                        فرهاد بودن هم بد نیست !

 


کلمات کلیدی:
 
داستانک
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳  

فال حافظ

 

مرد ، به اتفاق زنش  وپسرش ،  در حیاط امامزاده صالح نشسته بودند . دختری به آنها نزدیک شد وگفت :

" خانم ! فال حافظ . آقا فال حافظ !"

مرد با مهربانی به زنش گفت : " نیت کن ویه فال وردار ."

زن با عشق وعلاقه،  به پسرش وشوهرش نگاه کرد و به یاد خانه چهل متری شان که عطر عشق می داد افتاد و گفت :

نیتی ندارم . هیچ آرزویی ندارم .

 ولی دختر فال فروش ، انقدر اصرار کرد که زن یک فال برداشت .

دخترک که رفت . مرد گفت : "حالا باز کن ببین چی نوشته "

زن خواند :

" یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم

دولت صحبت آن مونس جان ما را بس "

مرد،  پاکت فال را از زنش گرفت ،  بوسیدش  وگذاشت توی جیبش .

------------------------------------


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱  

مادر

 

مادر ، با چشمانی نمناک ، روی ویلچر نشسته بود و آماده بود تا دخترش ، اورا به سرای سالمندان ببرد .

آن دو با هم به توافق رسیده بودند که برای مادر بهتر است که به سرای سالمندان برود .

دختر ، گربه اش را صدا زد ، گربه پرید تو بغلش . دختر ، گربه  را نوازش کرد ودر حالیکه می بوسیدش به او گفت :" عزیزم زود بر می گردم . یه وقت  دلتنگی نکنی . "

و به آرامی اورا به روی کف اتاق گذاشت .

مادر توی حیاط ، برای آخرین بار نگاهی پر از حسرت به خانه پدری اش انداخت .

 دختر ، او را سوار ماشین کرد و به طرف سرای سالمندان به راه افتاد .


کلمات کلیدی:
 
داستانک
ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٧  

تنهایی

 

در دورترین نقطه پارک ، روی یک نیمکت نشسته بود  ، می خواست تنها باشد .

پیرزنی که در پارک قدم می زد ، از کنارش رد شد ، چند ثانیه به او نگاه کرد وبعد آمد کنارش نشست .

از او پرسید : چرا تنهایی؟

وبی آنکه منتظر جوابش باشد ، آهی کشید وگفت : امان از تنهایی

-----------------------------------------

 


کلمات کلیدی: