پنهان
خانه اش آماده شده بود . خانه ای بسیار بزرگ بود ، در یکی از بهترین نقاط شهر .
وسط خانه ایستاده بود و با شادی ، وسعت خانه را نگاه می کرد .
" نزول خوار" ، کوچکی روحش را می خواست در این خانه ی بزرگ و در این نقطه ی شهر ، پنهان کند .
دارا و ندار
سال ها ، به عنوان بایگان ، در یک شرکت کار کرده بود .
حالا ، بعد از بازنشستگی ، هنوز مستاجر بود و هیچ نداشت ، غیر از یک ماشین ومقداری پول در بانک .
پس ، به زنش گفت : " ما که نمی تونیم اینجا ، صاحب خانه بشیم ، بیا برگردیم دهمون ، با پولی که داریم ، در زمین کوچکی که از پدرم به ارث برده ام ، خانه ای بسازیم و اونجا زندگی کنیم ."
زنش ، قبول کرد .
آنها ، در کنار خانه های قدیمی هم ولایتی هایشان ، خانه ای نو ساختند وبه آنجا اسباب کشی کردند .
اما روستایی ها ، آن ها را دوست نداشتند. چون آنها خانه ای نو ، ماشین و پول داشتند . حتی دیگر لهجه هم نداشتند !
ماهی و گربه
در حین بازی دست یکی از بچه ها خورد به تنگ ماهی، تنگ ماهی شکست ، ماهی افتاد روی فرش . گربه خانگی دوید ، ماهی را به دندان گرفت و گذاشت داخل لیوان بر از آبی که روی عسلی بود..
گربه ، با خودش گفت :" الان سیرم ، بهتره توی آب بمونه تا وقتی گرسنه شدم ، یه ماهی تازه دم دستم باشه "
خسرو وشیرین
شیرین ، بعد از آن که ا شعار نظامی را خواند . به امید آن که خسرو یی ، او را ببیند ودلباخته اش شود ، رفت تا اندام سیمینش را در چشمه بشوید . اما کمی آن سو تر ، در نخجیر گاه ، صدای قهقهه خسرو ، فرهاد وبهرام ، وحلقه های دود ، در هم پیچیده بود .