مرد به زنش گفت برای کار مهمی پول لازم دارد . زن تمام طلاهایش را فروخت و پولش را به مرد داد .

مرد دو روز آفتابی نشد .

روز سوم که آمد حلقه ای تازه در انگشتانش بود .