معامله 

 با مهمان های خارجی ، جلسه داشت . جلسه در مورد افتتاح  شعبه ای تازه از  فروشگاهای زنجیره ای اش  در دوبی بود .

   بعد از اتمام جلسه ، از دفتر بیرون آمد . به طرف دستشویی رفت ، کف دستشو یی  لیز بود ، نتوانست خود را کنترل کند و با سر  افتاد روی زمین .

   یکی از کارگرانش ، به او نزدیک شد . دستش را گذاشت روی نبض  گردن او  و در حالیکه  لبخند زهر آلودی می زد ، گفت  :  خوب ! یکی از فروشگاهایت را با عزراییل معامله می کردی !

   

قبرهای پر از گل

 

غروب روز جمعه ، مثل همه جمعه های دیگر ، مرد با یک دسته گل به خانه آمد .

زن ، گلدان رنگ و رو رفته را ،  پر از آب کرد و گل ها را در گلدان گذاشت .

 

زن ، نمی دانست شوهرش جمعه ها ، در بهشت زهرا ، کارگری می کند !