اولین بار بود که با هم تنها شده بودند .

مرد به زن گفت : " همان لحظه اول که  چشمان آبی ات را دیدم ، عاشقت شدم. "

و دفترچه ای را به طرف زن دراز کرد و گفت : 

"شعرهای زیادی در وصف چشم هایت سروده ام . "

زن مشغول خواندن اشعار شد .

مرد برای خوردن آب به آشپز خانه رفت . وقتی برگشت  ، زن ، رفته بود . و روی دفترچه اشعار مرد ،  یک یادداشت گذاشته بود با این مضمون : " لنزهایم را برایت به یادگار ، جا گذاشته ام ! "