یک ربع قرن پیش ، کتاب موش ها و آدم ها را خواندم و لذت بردم . بعد از آن هم، بارها آن را خواندم . و امروز هم .

این کتاب روایت مردی قوی هیکل ،ساده و بی گناهیست  به نام لنی که  بی خبرانه خرابکاری می کند و درد سر درست می کند . (اشتاین بک با قلم صمیمی و جادویی اش به دفاع از این مرد می پردازد و ارزش و کمال انسانی را به خوبی می پروراند .)

لنی ، با دوست  ریزه اندام و با هوشش  ،ژرژ ، در جستجوی کارند . آن ها ،  آرزو دارند پولی جمع کنند ، زمینی کوچک بخرند با یک گاو و چند تا خوک .

 بالاخره در چند مایلی یک آبادی کار پیدا می کنند . ژرژ به لنی می سپارد سعی کند دردسر درست نکند  ، اما اگر مشکلی پیش آمد خود را در میان بوته های جارو پنهان کند تا او به کمکش بیاید . یک روز زن  بد کاره پسر ارباب ، زیر دست های بی گناه لنی ، می میرد . پسر ارباب ، با کارگران به تعقیب لنی می پردازد . ژرژ به طرف بوته های جارو می رود ، لنی را آنجا می بیند . ژرژ می داند اگر دوستش به دست پسر ارباب بیفتد به فجیع ترین وضعی آزار می بیند و بعد کشته می شود. وقتی تعقیب کنندگان   را نزدیک می بیند ، به لنی می گوید به آن طرف رودخانه نگاه کن و او را با یک تیر از پا می اندازد . خواننده که در مسیر داستان ، به لنی علاقمند شده است ،از این که به دست ژرژ می میرد نفس راحتی می کشد......

.................

پی نوشت : آدرس زیر نقدیست در خصوص این کتابhttp://topstoryteller.blogfa.com/post-4.aspx

...........

دیشب فیلم دن کیشوت را در سینمای اندیشه دیدم . به نظرم کتابی با آن حجم را در یک فیلم سینمایی گنجاندن ، به گونه ای که حق مطلب ادا شود  ،کار خارق العاده ای است !