جلوی در  ایستاده بود و وسایل اش دستش بود.گفت: "میخوام برم"

صداش تو سرم پیچید: " میخوام برم"

نگاش کردم و هیچ نگفتم .

جوری که انگار عجله داره گفت: "شنیدی؟ دارم میرم"

هیچ نگفتم.

گفت: " نمیخوای چیزی بگی؟"

گفتم: "چی مثلا؟؟"

گفت:"نمیدونم ، هر چیزی. یه چیزی بگو دیگه! آدم ها این جور موقع ها چی میگن؟؟!

"تو ی ذهنم دنبال یه جمله میگشتم، یه کلمه که بهش بگم، ولی ذهنم خالی بود!بعد از اون همه سکوت و نگاه منتظرش که روی لبهام خیره مونده بود، گفتم "حرفی ندارم."

گفت: "خب پس، باید ... باید... خداحافظی کنیم."

صدای خودم رو از ته یه چاه شنیدم: "خداحافظی کنیم؟؟؟!!! "

خیلی مصمم گفت: " آره دیگه! این همون کاریه که بقیه آدم ها هم  ، این جور وقت ها میکنن."

صدام دوباره از ته همون چاه بیرون اومد: "این جور وقت ها؟؟!"

باز ذهنم رو گشتم شاید بتونم اون کلمه رو پیدا کنم ولی...

گفت :" خداحافظ"

گفتم: "خداحافظ"

رفت و در رو پشت سرش بست.روی نزدیک ترین صندلی نشستم و به صدای  رفتنش گوش کردم .

اون جمله ای که دنبالش می گشتم یادم اومد و زیر لب گفتم :  "نرو!"

                                                         نوشته : رژین دلفان