شعرهای  محمد رضا عبدالملکیان را می خواندم که در هوای قیصر نوشته است .

آنها را که می خواندم  ، ناخودآگاه به یاد برادرم ، وحید ، گریه می کردم :

حالا که رفته ای

دوباره زنگ می زنم

شماره همان شماره است

گوشی را برمی دارند

گوشی را می گذارم

..........

حالا که رفته ای

تعجب می کنم

چرا کفش هایت را نپوشیده ای!؟

.........

حالا که رفته ای

هیچ راهی

               مرا به جایی نمی برد

در حافظه ام می چرخم

همه کلیدهارا گم کرده ام

..........