چند سال پیش :

با خبر می شوم که مادرم تصادف کرده و چند ساعتیه آوردنش بیمارستان مداین . خودم رو به بیمارستان می رسونم . توی آی سی یو ، از کنار همه بیمارها ردمی شوم ، هیچ کدومشون مادرم  نیستند . از پرستار می پرسم : گل پسند حسینی اینجا نیست . اشاره می کند به تختی که کنارش ایستاده ام : زنی با صورت ورم کرده و کبود . این مادر قشنگ منه ؟!! دلم می شکند و قامتم تا می شود......

امروز :

برای دیدن مادر دوست عزیزم بهار به بیمارستان می روم ، از کنار همه اتاق ها رد می شوم ونیم نگاهی می اندازم  ، او را نمی بینم . از پرستار سراغش را می گیرم  ، می گوید اولین اتاق . باورم نمی شود زنی که سالار بود ، امروز روی تخت بیمارستان  در پنجه بیماری  . دلم می شکند . در دل می گویم : بهشت را از زیر پای مادران بردار و دنیا را برایشان بهشت کن .

از زرتشت تا اول بلوار کشاورز پیاده می آیم در حالی که چشم و دلم بارانیست .