شاید وقتی دیگر

 

عزراییل ، برای گرفتن جان  زن جوان وارد خانه شد .

جوان و همسرش عاشقانه  کنار هم  نشسته بودند و فیلم love story " " را نگاه می کردند .

عزراییل ، چشمش که به تلویزیون افتاد ،  با دیدن " الی مک گرا " روی صفحه تلویزیون ، خشکش زد : " اوه ! اون جنیفره ! یادش به خیر ! به گمانم چهل سال  پیش بود که جان این دختر عاشق را گرفتم "  و همانطور که به تلویزیون خیره شده بود  ، روی دسته مبل ، کنار آن  دو  جوان نشست  .

فیلم ، جذاب بود  و عزراییل را تا آخرپای تلویزیون نگه داشت .

فیلم که تمام شد ، عزراییل با چشمانی اشک بار  ، نگاهی به آن دو جوان  انداخت و در حالی که زیر لب  می گفت  : " شاید وقتی دیگر ! " از بنجره   پرکشید و رفت .

/ 5 نظر / 7 بازدید
میثم

بابا چه عزرائیل رومانتیکی! آپ فرمودیم! تشریف بیاورید!

بهاره

کاشکی موقعی که عزرائیل برای همسفری من میاد در حال ديدن فیلم "love story" باشم.