کار مهم

مرد به زنش گفت برای کار مهمی پول لازم دارد . زن تمام طلاهایش را فروخت و پولش را به مرد داد .

مرد دو روز آفتابی نشد .

روز سوم که آمد حلقه ای تازه در انگشتانش بود .

/ 6 نظر / 4 بازدید
از سرزمینهای دور

سلام... خوشحالم که همچنان نوشته های خوبتون ادامه داره. من که چند وقتیه به خاطر مشغله هام نمی رسم بنویسم، ولی همچنان خواننده نوشته های خوب شما و سایر دوستان هستم. شاد و موفق باشید. یا علی

آیینه

یک کم بدبین نشدید تو داستانک ها!؟

کوچولو

یاد سگ کشی افتادم