قطعه ای از روز

 

    از صبح ،  کنار رودخانه مشغول ماهیگیری بود  ، نردیک های غروب ، یاد زنش افتاد . گفت تکه آخر روز را در کیفم می گذارم تا برای زنم ببرم .

    به خانه که  رسید ،   کیفش را  باز کرد ، هیچ چیز در کیف  نبود.

    زنش در آشپزخانه ، داشت میز شام را می چید .

 

 

 

 

 

/ 5 نظر / 12 بازدید
سمیه.حسابدارتمام وقت

تکه ای از روز که برای زنش گذاشت کنار، همون بخشی از روز بود که زن مشغول تهیه شام برای هردوشون بود! .................... مرد تکه ای از روز و زن تکه ای از شب رو به او هدیه داد ...................... من خیلی از این داستانتون خوشم اومد !خیلی! چقد ر نکته های جالبی داشت! منو که میشناسی دیگه عاطفه جان!اهل تک وتعارف نیستم !

امیرعلی

تا به اینجا فکر میکنم این زیباترین داستانکتون بوده!

koochooloo

bebakhshid eenja farsi nadaram. kheili doost dashtam dastano. kheili latif bood.

آیینه

[متفکر]