برف / شعری از نیما

زردها بی خود قرمز نشده اند
قرمزی رنگ نینداخته است
بی خودی بر دیوار.
صبح پیدا شده از آن طرف کوه “ازاکو” اما
“وازانا” پیدا نیست
گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب
بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.
وازانا پیدا نیست
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است:
چند تن خواب آلود
چند تن نا هموار
چند تن نا هشیار.

/ 8 نظر / 6 بازدید
آیینه

من هم نشنیده بودمش.

میثم

کلا من زیاد نیما نمیخونم. ولی جالب بود. من دلم سخت گرفته است از این میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک ...

رضا

سلام درود بر روان پاک نیما

رضا

سلام دوست عزیز شاید این باره دومی باشد که این دعوت نامه برای شما ارسال می شود.نمی دانم.از بس دوستان زیاد هستند و وقت من کم و حواسم پرت،حسابش از دستم در رفته.در هر صورت ضمن تبریک ولادت پیامبر اعظم (ص) و امام صادق (ع)،به عرض می رسانم وبلاگ جملات قصار یک بی سواد،با داستان بلندی تحت عنوان «کپک» در سه قسمت مجزا به روز شده.توصیه می کنم این داستان اجتماعی را از دست ندهید.منتظر حضور پر مهرتان هستم. [گل]

مریم

شعر نیما بسیار زباست چند تااز داستانهارو خوندم خیلی زیبا بود من هم چیزهایی مینویسم دوست دارم ببینیدو نظر بدیدbastan20.persianblog.irادرسمه

امیرعلی

جالبه... مدتها پیش شاید حدود 2 سال پیش من هم این شعر را به عنوان یک پست نوشته بودم.... هنوز هم دلم گرفته است...