سیب

 

 

زنگ خانه به صدا در آمد .

حوا دوید در را باز کرد .

 آدم با یک جعبه سیب پشت در بود !

 

 

 

 

/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

در بغداد روزی مستی افتاده بود و طاقت رفتن نبودش از مستی. شیخ جنید بر او برگذشت. چشم آن مست بر شیخ افتاد و شیخ را نظر بر وی افتاد. مست شرم داشت، گفت: یا شیخ! چنین که هستم، می‌نمایم! تو چنان که می‌نمایی، هستی؟ گریه بر شیخ افتاد به سبب این صدق.

پیروزمهر

سلام مطالب مختصر و مفیدی می نویسید ساده و بی حاشیه موفق باشید ( مجدد میگم : یکی از زیباترین عنوانها رو در بین وبلاگها دارید )

آیینه

به همین سادگی همه تقصیرها رو انداختید گردن " ادم" اونم نه یک دانه سیب،یه جعبه سیب [لبخند]

فاطیما

كاش اين وسوسه سيب تموم ميشد...

سینرژی

... حوا نگاهی به جعبه انداخت و گفت: ’’ باز هم که سیب‌ های خراب و کرم خورده را جمع کردی ’’ لبخند بر لبان آدم ماسید !

کوچولو

من عاشق این سه خط شدم عاطفه! خیلی دوست داشتم خیلی!

رامن

سلام بسیار عالی بود