ناگه

ناگهان یادش آمد :

 مادرش را چند سالی است از دست داده و پسرش بیست سال دارد .

و  متوجه شد زن میان سالی را که در آشپز خانه ، دارد صبحانه آماده می کند نمی شناسد!!

/ 5 نظر / 4 بازدید
سمیه.حسابدارتمام وقت

سلام عرض شد ! باباخسته شده بودیم از بس نهنگ ها رو خوندیم ! یه کم زودتر به زودتر بنویس خو![لبخند]

سلام! دیگه نوشته ها تون خیلی داره پیچیده میشه! سوات ما بهش بنمیرسه. میشه ازش برداشتهای فلسفی کرد، برداشتهای عرفانی، برداشتهای ایمانی، برداشتهای کفرآمیز.... ما هم که بیل میریم این چیزها را!

راه میانبر

اگر اهل فیسبوک هستید جای شما در این صفحه خالیه http://www.facebook.com/pages/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-55-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C/165518903513906 به نوشته از وبلاگ شما هم ارجاع دادن

سلام از خواندن مطالب وبلاگتان بسیار لذت بردم بعضی از مطالب مدیریتی آن را با اجازه می خواهم استفاده کنم موفق باشید

تاتا

آره درک می کنم روزهائی می آد که آدم خودش رو هم تو آیینه نمی شناسه از خودش مدام می پرسه اینهائی که دور و برم هستند کی اند