دریغ

تکیه بر آرامش تن داده ام من،  ای دریغ

داده ام دیری به پوچی ،  آه ، من تن ، ای دریغ

"روزها را در قمار زندگانی باختم"

چتر زردی از بطالت بر سر خود ساختم

گریه از چشمم نمی آید به هنگام دعا

از بهار عاطفه بویی نمی آید چرا؟

کاش یک شب عشق ازقلبم  سراغی می گرفت

کاش قلب من سراغ کوچه باغی می گرفت

کاش می شستم دلم را در نسیم صبحگاه

کاش باران می گرفت از من سراغی گاه گاه .....

عاطفه حجازی بهمن ۶٩

/ 5 نظر / 8 بازدید
سینرژی

سلام یک فایل pdf با عنوان داستانهای مینیمال به دستم رسید که شامل مجموعه داستانهای کوتاه بود. نمی دانستم دیده اید یا خیر، برایتان میل کردم.

آیینه

یکی یکی هنرهاتون رو رو می کنیدها[لبخند]

راه میانبر

البته اگر بخوام خیلی صریح و صمیمانه نظر بدم باید بگم شما نویسنده بسیار بهتری هستید.

کریمی

وباز مگر این باران عشق چشمان خشکیده ی ما را به مهمانی اشک ها ببرد ...