حالا که رفته ای

شعرهای  محمد رضا عبدالملکیان را می خواندم که در هوای قیصر نوشته است .

آنها را که می خواندم  ، ناخودآگاه به یاد برادرم ، وحید ، گریه می کردم :

حالا که رفته ای

دوباره زنگ می زنم

شماره همان شماره است

گوشی را برمی دارند

گوشی را می گذارم

..........

حالا که رفته ای

تعجب می کنم

چرا کفش هایت را نپوشیده ای!؟

.........

حالا که رفته ای

هیچ راهی

               مرا به جایی نمی برد

در حافظه ام می چرخم

همه کلیدهارا گم کرده ام

..........

 

 

 

 

/ 4 نظر / 8 بازدید
از سرزمینهای دور

سالیانی است که چراغهای این خانه خاموش است حالا که رفته ای دیگر کسی نیست که با رسیدن تاریکی، چراغها را روشن کند ...

الی

این شعر رو نشنیده بودم .ولی خیلی خیلی وحشتناک بود و رک ! برادرت چی شده ؟

امیرعلی

خدا رحمتشون کنه، کلا تو فضای دلگیری شدیدی هستم و از نوشته های اینگونه به شدت استبال میکنم. ممنون!