معامله / قبرهای پر از گل

معامله 

 با مهمان های خارجی ، جلسه داشت . جلسه در مورد افتتاح  شعبه ای تازه از  فروشگاهای زنجیره ای اش  در دوبی بود .

   بعد از اتمام جلسه ، از دفتر بیرون آمد . به طرف دستشویی رفت ، کف دستشو یی  لیز بود ، نتوانست خود را کنترل کند و با سر  افتاد روی زمین .

   یکی از کارگرانش ، به او نزدیک شد . دستش را گذاشت روی نبض  گردن او  و در حالیکه  لبخند زهر آلودی می زد ، گفت  :  خوب ! یکی از فروشگاهایت را با عزراییل معامله می کردی !

   

قبرهای پر از گل

 

غروب روز جمعه ، مثل همه جمعه های دیگر ، مرد با یک دسته گل به خانه آمد .

زن ، گلدان رنگ و رو رفته را ،  پر از آب کرد و گل ها را در گلدان گذاشت .

 

زن ، نمی دانست شوهرش جمعه ها ، در بهشت زهرا ، کارگری می کند !

 

 

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امیرعلی

سلام! خوبید؟ همیشه سر می زنم! و داستانکهایتان را می خوانم! کاش کمی هم داستانکهای غیر تلخ می نوشتید! یا علی مدد!

پیروزمهر

سلام خانم حجازی از اینکه گهگاهی از برنامه نویسی فارغ میشم و دوستی دارم که وبلاگش رو با مطالبی که ریشه در واقعیتها دارن پر کرده خوشحالم خانم حجازی ای کاش این آیینه رو گهگاهی هم رنگ و بوی رویا بهش میدادید و داستانکهایی رو مینوشتید که ریشه در "ای کاش ها" داشتند کتابتون که چاپ شد حتماً اطلاع بدید ممنون از تمامی مطالبی که نوشتید و انشاا... خواهید نوشت موفق باشید

رژین

سلام چون قصه هایت را اول برای من می خوانی .معمولا به وبلاگت نمی آیم منتظرچاپ کتابت هستم و دوستت دارم[فرشته]

از سرزمینهای دور

سلام... داستان دوم چقدر غمناک بود... .قشنگ.

آیینه

دارم وسوسه می شم داستانک بنویسم[لبخند]

سوفی

چرا همه اینقدر نسبت به افراد تاجر دید بد دارن؟؟ ؟

آسمون آبي

خداي من خيلي تاثير گذار بود ! در عين كوتاه بودن ! شما رو تحسين مي كنم ! و حتما خواهم اومد و مطالبتونو مطالعه مي كنم ! موفق باشيد !

دفتر شعر جوان

تورا من چشم در راهم ............................... نمایشگاه بین المللی کتاب نشانی: شبستان راهرو 16 غرفه ی شماره 19 دفتر شعر جوان http://www.poetryoffice.ir/

بنفشه

جالب بود و تلخ. به من هم سر بزنید با داستانی به روزم.

سمیه .حسابدارتمام وقت

خوشحال شدم بابت اینکه گفتی کتابت داره میره چاپ عاطفه جان !! یادت نره که اولین مشوقت من بودم ! بهله![نیشخند][مغرور]