باغ کتاب

 

من و رژین ، در مورد کتاب هایی که این اواخر خوانده ایم صحبت می کردیم . کتاب هایی مثل پرنده من ، یوسف آباد ..، دختری که خودش را خورد  و....

رژین می گفت "کتاب های قدیمی مثل یک تابلوی زیبا  ازیک باغ هستند که هرچه نگاه می کنی سیر نمی شوی . اما کتاب های امروز مثل یک باغ هستند  که تو وارد آن می شوی ، همه چیز را لمس می کنی و حس می کنی . قهرمان کتاب های قدیمی ، دور از دسترس بودند . اما قهرمان کتاب های امروز ، از جنس خودمان وهمسایگانمان هستند . "

من هم همین حس را داشتم .

.......................................

حتما خیلی بی سلیقه ام  که کتاب مرشد ومارگاریتا را دوست نداشتم!

اما به مترجمش به خاطر ترجمه خوبش تبریک می گم .

/ 7 نظر / 11 بازدید
نسرین قربانی

سلام خانم حجازی عزیز. و همچنیسن رژین دوست داشتنی. چه قدر خوبه که مادر و دختر این قدر به خواندن علاقه مندید و صحبت هایتان در این دایره دور می زند. پرنده ی من و دختری که خودش را خورد را من هم خیلی دوست داشتم اما یوسف اباد را چی بگم.مرشد و مارگریتا کتابی نیست که همه کسی دوستش داشته باشند. منم با شما هم عقیده ام. کتاب های قدیمی حال و هوای دیگری دارند اما هنوز می شه کتاب های خوب پیدا کرد. موفق باشید.

الی

من هم هنوز نتونست با این کتاب ارتباط برقرار کنم . یه جورایی ازش میترسم !

آیینه

من کتابهای جدید رو بیشتر می پسندم چون معمولا وقتی می تونم واقعیت چیزی رو لمس کنم باهاش ارتباط برقرار می کنم.

سینرژی

"باغ کتاب" تعبیر زیبایی بود. فکر تازه و نو کم شده ولی گاهی بعضی کتابها ذهن و روح انسان را درگیر می کند. مثلا من کتاب "دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد" را خیلی پسندیدم. وبلاگ شما را که می خوانم، تشویق میشوم بیشتر با پسرم کتاب بخوانم.

از سرزمینهای دور

دارم به این فکر می کنم که انجام کار مشترک با بچه ها، چقدر می تونه روش خوبی برای تربیت موثر و همینطور نزدیک کردن نسلها به هم باشه...حالا اگه این کار مشترک، کاری مثل کتاب خوندن باشه، دیگه فوق العاده است...راستی از خوندن داستان رژین تو یکی از پستهای قبلی واقعا لذت بردم. از قول من بهش تبریک بگید.

سعید محسنی

به تصادف گذرم افتاد این جا و... لذت بردم.خیلی...